اندر تحلیل و معرفی یک کتاب

عنوان کتاب: دکتر نون زنش را بشتر از مصدق دوست دارد

نویسنده : شهرام رحیمیان

ناشر: نیلوفر

قیمت پشت جلد:۱۱۰۰۰ ریال

  چاپ اول 1380 چاپ دوم1383

 

 چه کسی دکتر نون را بیشتر دوست دارد؟!...

(غلبه عشق بر سياست)

 داستان روايتی روان و محكم از موضوعي خاص است كه به رغم ديگر داستانهايي كه در ميداني تاريخي گام بر ميدارند وراي مسائل تاريخي به جدال عشق و سياست در بين ملتي مي پردازد كه همواره در ذهن خود براي واژه قهرمان تعريفی خاص دارد و مهر خائن را بر پيشاني دكتر نون هايي مي كوبد كه علارغم تحمل شكنجه هاي رنگارنگ زندان و دهان باز نكردن هايش وقتي پاي عشقش به ميان مي آيد وا داده و تن به مصاحبه اي راديويي عليه مصدق كه مرادش است مي دهد.ولي اين پايان ماجرا نيست.  تازه آغاز جدال است . جدال خود با خود ( جدال درونی)  و جدال خود با اجتماع( جدال بیرونی) که داستان را پیش می برند                                                     

(غلبه سياست بر عشق) 

در نیمه اول داستان سياست مغلوب عشق مي شود ولي در قسمت دوم داستان را در بطن اجتماع مي بينيم كه اجتماع نيست جز فرهنگ سنتي اين قهرمان وا داده. حالا به خاطر هر چيز كه مي خواهد باشد…داستان زماني شروع مي شود كه تمام اتفاقات افتاده و ما هستيم و راويي كه دكتر نون است و مدام با خودش كلنجار ميرود و ما هستيم و تضاد هاي دروني اين شخصيت كه سرشار از عذاب وجدان است و ترس خائن به شمار آمدن لحظه اي تصوير مصدق را از جلوي چشمانش محو نمي كند تا آنجا كه در خصوصي ترين لحظات زندگيش تصويرمصدق را مي بينيم وبعد نتيجه تمام اين كنش هاي دروني و بيروني دكتر نوني مي سازد دائم الخمر و كج خلق كه خانه را تبديل به زنداني همراه باشكنجه مي كند براي خود  و همسرش مثال زندان سياسي و بلكه بدتر.                                                                                                          

نمود آشكار اين شكنجه و خود در گيري ميتواند ان جا باشد كه دكتر نون در جواب همسرش ملك تاج مي گويد بچه مي خواهيم چكار ؟اصلا آدم خائن بچه مي خواهد چه كار .البته نه دقيقا با همين واژه ها ولي به همين مضمون.                                                                                 

اما بازنده واقعي چه كسيست؟ملك تاج-ملك تاج كه در ابتدا مظلوميت و ويراني او به چشم مي آيد و مرگش نيز گواه بيروني اين مدعاست؟                                                                 

نه با اندكي تامل ميتوان گفت نه ويران شده واقعي دكتر نون است كه تا پايان داستان دارد دست و پا مي زند و بعد از داستان هم. كه تصوير مصدق لحظه اي از پيش رويش محو نمي شود (ترس و عذاب وجدان)كه در اقدامي دست به ربودن جسد زنش از سرد خانه بيمارستان مي زند كه روزي به خاطرش وظيفه اش را زير پا گذاشت(عشق)همان زني كه حالا عذاب آزار دادنش دارد توي اين خانه پر گل درخت روبروي تصوير مصدق مي ايستدوبا او حرف مي زند.هنوز مغلوب ميدان عشق و سياست معلوم نيست؟   چرا؟مغلوب دارد كماكان توي اين ميدان دست و پا مي زند  (دكتر نون). 

مردم عليه مردم

كتاب دكتر نون  زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد مورد استقبال مردم قرار گرفت.     چه مي شود كه اين كتاب كه انگشت محكوميتش سمت  همين مردم دراز است مورد استقبال قرار مي گيرد درنقد هاي متنوعي كه از اين كتاب خواندم جايي به اين موضوع اشاره نشده بود كه چرا مردمي كه دكتر نون را خائن مي دانند دارند با او همدردي و گاها همزاد پنداري مي كنند. آيا مردم در مقابل سنت هايشان ايستاده اند؟يا نه مردم مي پذيرند كه دكتر نون خائن نيست و با اين قهرمان غمگين همدردي مي كنند.استقبال عمومي از كتاب نشانگر اين است كه مردم ما هيچ گاه بر عقيده اي نا درست پا نمي كوبند هر چند اين عقيده به صورت فرهنگ نهادينه شده باشد. خوب اين مردمي كه بر هيچ عقيده نادرستي پا فشاري نمي كنند كماكان سنتها و عقايد نادرستي در بينشان هست . چرا هست ؟و تا چه زمان هست تا زماني كه داستاني مثل دكتر نون نوشته شود و انچه بايد ا در درونشان اتفاق بيفتد وكلمه ی شايد برود قبل از اسم خيلي از دكتر نون ها كه تا به حال در ذهنشان محكوم به خيانت بوده اند..  شايد بايد اين انگشت اشاره را بر گردانيم سمت نويسنده و نويسندگاني كه بايد از اين دست بنويسند و مي توانند بنويسند و نمي نويسند . اين مردم همان تعريفي را از قهرمان دارند كه خوانده اند كه شنيده اند …در مقابل چشمانش به زنش تجاوز كردند ولي وا نداد .انگشت خواهرش را بريدند جلوي چشمانش ولي لب به اعتراف نگشودو…اينها قهرمانهايي هستند كه مردم از آنها خوانده اند و شنيده اند .

زبان داستان

واما زبان روان و شكسته شدن پي در پي زمان و موهوم بودن مرز حقيقت و خيال به داستان جذابيتي فوق العاده داده است. زاويه ديد(اول شخص به سوم شخص )طوري با مهارت عوض مي شود كه لطمه اي به داستان وارد نمي کند ولي سوال اين جاست كه اين تغير زاويه ديد با كدام هدف صورت گرفته و چه كار خاصي در داستان انجام مي دهد .تا كنون كه داستان را دو بار خوانده ام اين امر برايم معلوم نشده است.

و داستان هرچند تا پايان كشش و تعليق خود را دارد اما تا نيمه راه گره اي وا نكرده باقي نمي گذارد در نيمه پاياني داستان ما تنها دكتر نوني را داريم سرگردان به علاوه بازي زباني زيبا و كنش آفرين رحيميان در مورد شخصيتها هم شخصيت اصلي که دكتر نون مي باشدو كاملا پرداخت شده و قابل قبول است مصدق كه به نظرم حتي از يك شخصيت فرعي هم كمرنگتر است و ملك تاج كه يك شخصيت فرعيست و اما او هم مثل مصدق در سطح..داستان جا براي پرداختن به چند شخصيت ديگر هم داشت و ميدان براي شخصيتها زيادي بزرگ به نظر مي رسيد.

و اما چنين داستان خوبي از ويراستاري ضعيفي رنج مي برد و صد افسوس.   

در پایان خوانش این داستان را به دوستانِ اهل قلم توصیه می کنم.

مریم تنگستانی-دی ماه ۱۳۸۵                                                                                    

آن تعمیرکار زن

 

من هیچ‌وقت جریان آن تعمیر کار زن را به مادرم نگفتم. اصلا وقتی مادرم برگشت خانه، نمی‌دانم کجا رفته بودم. یادم نیست چه پرسید. فقط گفتم: «درست شد! درست شد همین...» انگار وقتی آمده بود آن زن یک چیزی آمده بود سر جایش و وقتی رفت انگار یک چیزی کم شده بود توی خانه امان. اما صدایش هنوز توی آشپزخانه هست: «چیه؟! تعجب کردی؟ خوب من تعمیر کارم... تعمیر کار!» مکعب اتاق دور سرم می‌چرخد. مانتوی آبی کمرنگی به تن دارد که آستینش را تا بالای آرنجش جمع کرده و با یک سری انگشت‌های ظریف پیچ‌گوشتی را می‌چرخاند روی آبگرمکن. با حوصله با دقت. یک آن دست از کار می‌کشد، می‌رود عقب. دستش را می‌گذارد روی چانه‌اش و با انگشت اشاره ضرب می‌گیرد. یک ابرویش را می‌دهد بالا زیر چشمی به من نگاه می‌کند. می گوید: «خوب پسر خوب میای کمک بدی به من؟... باید بیاریمش پایین.» با من بود... انگار تمام خون بدنم به سمت بالا حرکت می‌کند. سرم داغ می‌شود. کتابی که در دست دارم را می‌گذارم روی کرسی بلند می‌شوم . فکر می‌کنم الان است که از هول بیفتم. دستش می‌رود بالا و روسریش را پشت گردنش گره می‌زند. کرسی را می‌کشد زیر آبگرمکن. به کتاب نگاه می‌کند. می‌گوید:«سال دومی هسی؟» می‌گویم: «بله» پیچ گوشتی را به دندان گرفته می‌رود بالا...انگار خیلی بالا... خیلی بلند... «بیا وایسا اینجا دستاتو بزار زیر آبگرمکن.» صدای چرخیدن پیچ‌هایی که تندتند باز می‌شود می‌آید. سرم را کمی جلوتر ببرم می‌خورد به شکمش که آرام و نامحسوس بالا و پایین می‌شود. ناگهان سنگین می‌شود دست‌هایم و باز سبک. صدایی نامفهوم از لای پیچ‌گوشتی و دندان‌هایش می‌زند بیرون. «حالا ولش کن.» می‌آیم این طرف. عضلات بازویش منقبض شده و رگ‌های آبی از سفیدی پوستش زده بیرون. محکم چسبیده به آبگرمکن. حالا عضلات صورتش هم منقبض شده. «می‌تونی بگیریش؟» می‌گیرمش. آرام و سبک از روی کرسی می‌پرد پایین. دسته‌ای از مویش از زیر روسری لیز می‌خورد بیرون. یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی باز برق می‌زند: «باریکلا پسر!» بعد همان‌طور که مشغول باز کردن «المنت» آبگرمکن است، می گوید: «جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده. خودش چطور؟»  می‌گویم: «نه خیلی...» می‌گوید: «مادرتم از اون فراموشکاراسا...! زنگ زده تعمیرکار خواسته خودش رفته بیرون... یه چای که می‌تونی بدی به من آره؟... بدو پسر! چای خواستگاریت رو بخورم..» صورتم داغ شده . کتری توی دستم می‌لرزد. می‌گذارمش روی اجاق. مکعب اتاق می‌گردد... می‌‌گردد... ومی‌ایستد. بعد از دو سال هنوز این ماجرا را به مادرم نگفته‌ام... مادردر آستانه  در آشپزخانه ایستاده می‌گوید:«آشپزخونه جای درس خوندنه پسر؟! چهار روزه گیر دادی به این کتاب. فکر می‌کنی تو کنکور فقط از ادبیات دو سوال می‌آد؟» وصدایی اتاق را می‌گرداند: «سال دومی هسی؟... سال دومی هسی؟... جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده خودش چطور؟... خودش... خودش...» ابروهایش را داده توی هم و دستش تند تند می‌رود و می‌آید، با مهارت.  پیچ‌گوشتی را بر می‌دارد و...درجه را و... می گوید: «تمام شد.»
استکان چای را می‌برم جلو به چای که توی نلبگی ریخته و به لرزش پنهان دستانم که نگاه می‌کند، دو تا چال قشنگ می‌افتد دو سمت دهانش. زیر چشمی نگاه می‌کند به من. سرم می‌افتد پایین. دستش می‌رود توی موهایم و انگشت‌هایش موهایم را زیر و رو می‌کند: «خجالتی هسی بچه!» سرم را می‌آورم بالا: «من... بچه نیستم.»  نمی‌دانم اگر مادرم بود بهتر بود یا بد تر. دستش می‌رود زیر چانه‌ام: «خوب...اخم نکن آقا..» خودکار و دفترچه فاکتور را از جیب رو پوشش می‌کشد بیرون. سر خودکار می‌رود لای همان هلال صورتی قشنگ و صدایی از بین سر خود کار و دندان‌هایش می‌زند بیرون: «خوب آقای... چی بودی...؟» نگاهم می‌پرد بالا: «صا... صادقی.» «خوب آقای صادقی حساب مااااا» استکان چای را می‌برد بالا... دستم می‌رود جلو. هول بر می‌دارم سمتش: «می‌سوزی. !میسوزیا..داغه!» استکان چای می‌آید پایین. انگار تازه متوجه من شده باشد. خودش را جمع و جور می‌کند. چهار انگشت جلدی موهای مشکیش را می‌چپاند توی رو سری. آستین‌هایش را می‌کشد پایین. می‌گوید:«پنج هزار تومان... می‌دهید یا منتظر مادرتون شم؟» پنج هزار تومان...پنج هزار تومان... پنج هزار تومان به او باید بدهم من. من انگار از آن بالاها او را می‌بینم... بلندتر... بزرگتر می‌شوم. می‌گوید:«آقا...؟!آقا...؟!» می‌گویم:«نخیر می‌پردازم اگر صبر کنید چند لحظه.» وقتی بر می‌گردم دارد خودش را توی آینه کوچکی که مادرم گذاشته بالای سینک می‌بیند. آب دهانم را قورت می‌دهم. می‌آیم داخل. بر می‌گردد. یک لحظه نگاه‌مان در هم می‌رود. می‌گوید: «آقا... قابل نداشت» اسکناس‌های سبز توی دستم و دستش می‌لرزند. می‌گوید: «خوب... با اجازه.» می‌خواهد برود... می‌خواهد برود. و من انگار از آن بالاها پرت می‌شوم پایین. آرام می‌گویم: «خانوم...خانوم.!» بر می‌گردد. بر می‌گردد... بر می‌گردد... و بر می‌گردد چشم من و چشم او چه می‌گویند به هم نمی‌دانم... دستم دستش... لبم با لبش... مکعب اتاق می‌چرخد، اسکناس‌های سبز می‌چرخد من می‌چرخم او می‌چرخد. کتاب ادبیات از دستم می‌افتد... مکعب می‌چرخد... او می‌رود... مکعب در حالتی کج از حرکت می‌ایستد.

پایان

 

نسرین مدنی:توصیف ها خطی نیست. چیدمان خوبی دارد بی آنکه آدم را ناگهانی با آنچه مد نظر راوی است مواجه کند.پی بردن راوی به زیبایی تدریجی است :
اول صدا....در ادامه چند جمله....
بعد ظاهر زن:مانتو و آستین بالا زده و روسری
به تدریج:روسری ...چند جمله ...عضلات بازوهای منقبض شده و رگ های آبی ِ از سفیدی پوست بیرون زده ، دسته ی موی لیز خورده از زیر روسری ، (تشبیه زیبای ِ ) یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی ِ باز.
پسری که مانند مکعب اتاق تغییر حالت می دهد می تواند پرداختی باشد از درونیات شخصیت داستان مکعبی که می چرخد که با صدایی می گردد کج می شود و عینیتی واقعی می یابد. ساختار بیرونی :اتاق با ساختار درونی راوی:حس ها و امیال همسو می شود.
طرز برخورد شخصیت ها واقعی است وبه دور از هر تکلف و مصنوعیت و ملموس تر آنکه رخ دادها منطبق با امیال طبیعی شخصیت هاست.منظورم اینه که هیچ اتفاقی در داستان نمی یفتد که شخصیت را به انتهای داستان سوق ندهد. مطلب پِرتی در داستان وجود ندارد.
زبان داستان روان است و کلمات مانوس و مالوف که با ذهن خواننده به راحتی ارتباط برقرار می کند.
داستان تصویری سالم از بُرش کوتاهی از زندگی و قانون طبیعت بود.

 

ربابه: این داستان دارای نوعی تکنیک در نوشتن است که من دوست دارم یک علامت سوال یاگره که کم کم انداخته می شود و کم کم هم بازش می کند این شخصیت داستان

فرزانه مهران:داستان آن زن تعمير كار پرداخت خوبي داشت ولي نمي دانم چرا بعد از خواندنش احساس بدي را القا كرد شايد هم از قوتش باشد ولي باوجود قوي بودنش از نظر دوستان به نظرم خيلي جالب نيامد 

 

مریم:داستان تاثیرگذاری است و از لحاظ ساختار و فن نوشتاری خوب بیان شده است. کلا مفهوم و قالب با هم سازگاری دارند و مخصوصا حرکات و ویژگی های یک تعمیرکار زن به خوبی به تصویر کشیده شده است.  

پوریا:داستان آن تعميركار زن داراي ويژگي هاي منحصر بفرديست كه آن را از سايركارها متمايز مي كند. 
شخصيت پردازي دقيق پسر نوجوان و طراحي دقيق كنشها و عكس العملهايش به شدت طبيعي ودرعين حال حيرت انگيز است  
به همه اينها بايد توصيفهاي زيبا و سوژه يابي بكر نويسنده را نيز اضافه كرد.

مهدی خلیلی شورینی: – آن تعمیر کار زن – بخاطر حس تعلیق لذت بخشی که تا پایان داستان ادامه دارد . و همچنین تصویر سازی مدام و پی در پی بجای حرافی و وراجی بیش از حد . زبان ساده و روان و ضر ب آهنگ مناسب آن .

حمیدرضا سلیمانی: ای کاش بیشتر می نوشت. جاهایی داشت که باید بیشتر 
نوشته می شد. داستان خوب پایان می گیرد. در چند سطر آخر ایجاز به خوبی 
رعایت شده اما جا داشت که یک حادثه ی دیگر اتفاق بیافتد

 

توضیح:گرفته شده از امتیاز دهی داستانهای مرحله ی دوم سایت کولیها  و نظرات داستانهای دریافتی مرحله دوم

http://moniroravanipor.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=58

http://kooliha.blogfa.com/post-202.aspx

نامه ای به خدا 15

توي بزرگ و عزيزم سلام

الان كه ساعت 6 بعد از ظهرپنج شنبه است

من دارم براي

تنهاييم توي اين خانه تاريك

گريه مي كنم

و..به تمام قصه هاي خوب جهان فكر مي كنم

قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب و

فكر مي كنم چرا هيچ نويسنده اي

قصه اي براي بچه هاي بد ننوشت

به جودي ابوت فكر مي كنم

و به آن لنگهاي دراز معشوقه اش

به عجيبترين آليس در اين سرزمين

به دماغ پيناكيو و قلب گوشتي ژپتو

من دارم فكر مي كنم به قسمتهاي بد داستانهاي خوب

به آدم  و گندم ...و

تنهايي خودم

روي اين زمين تسخير شده

توي بزرگ و عزيزم دارم به اين فكر مي كنم كه

چرا نمي آيي

من به اين فكر مي كنم كه اگر بيايي

مهم نيست لنگهايت چقدر دراز باشد

مهم نيست موهايت قرمز باشد يا دستهايت چوبي

مهم نيست از سرزمين اوز ميآيي يا عجايب

توي بزرگ و عزيزم

مهم اين است:

كه بيايي

به همين سادگي