پاگرد سوم

 

رفته بودم توی آشپزخانه که آن اتفاق افتاد..شاید باید پایم می رفت رو ی چیزی و ولو می شدم کف آشپزخانه یا غذای ته گرفته را می ریختم توی سطل آشغال اما ؛ نه رفته بودم آنجا که ظرفها را بشویم وهمه چیز عادی بود توی آشپزخانه ای که انگار هیچ وقت قرار نیست  اتفاقی بیفتد ، پشتم به آبگرمکن دیواری بود و داشتم یکی از سینکها را خالی می کردم که آن اتفاق افتاد . برگشتم و اورا دیدم ! تکیه داده  به آبگرمکن با همان لبخند موذیانه ای که انتظارش می رفت. دستهایش  روی سینه اش در هم قفل شده  و چشمهای درشت قهوه ای اش توی چشمهام انگار می گوید: هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده و عادی برخورد کن. برمی گردم و پیش دستی را با احتیاط از زیر لیوانها می کشم بیرون انگار نه انگار که پشت سرم تکیه داده به آبگرمکن و دارد لبخند می زند.

" هزار تا دلیل می تونم برات ردیف کنم که واقعیت دارم! " او گفت.

 مردی با ریش و سبیل و پیژامه ی بنفش درحالیکه خمیازه می کشد در یخچال را باز می کند و پارچ آب را بیرون می آورد و نگاهش را می دوزد به من و چشمش را تنگ می کند : صبح بخیر خوبی؟

 برمی گردم سمت آبگرمکن و پیش دستی  از دستم سر می خورد و او نیست وصدای شکستن پیش دستی باید بیاید الان.. چشمهایم را می بندم و نشیمنگاهم  از روی  درکابینت زیر ظرفشویی تا کف آشپزخانه می سرد: " پیش دستی!"

" ایناهاش!"

 چشم باز می کنم روبه رویم نشسته روی دوزانو و پیش دستی  توی دستش باد بزن وار توی هوا تکان می خورد. همان خنده موذی ..همان نگاه  : " من واقعیت دارم! نه اون"

برمی گردم سمت یخچال  رطوبت اشک را روی گونه ام حس می کنم و چانه ام می رود که جمع شود و گریه ام صدا دار... انگشت اشاره اش می رود روی لبم و دماغم بوی انگشتش را حریصانه می بلعد

 " کجا بودی ؟! سه سال ! سه سال می فهمی ؟!"

انگشتش روی لبم بازی می کند و نگاهش می سرد روی تنم : " ناراحت بودم از دستت! "

 " چرا؟!"

 دستش روی موهایم کشیده می شود. دماغش را توی صورتش جمع می کند و قطره ای اشک از نوک بینی اش آویزان می شود: " اون قرصای لعنتی... اون قرصا رو می خوردی .."

" بیست و دو سال با من بودی ..تو تموم لحظه ها  بعد ول کردی رفتی.. دکتر گفت خیالیی! گفت حقیقت نداری!  گفت من باید قرص بخورم!  ..  بعد تو رفتی به همین سادگی چون من قرص می خوردم!؟؟ چون ناراحت بودی! ؟؟ پس من چی؟! "

دسته کوچکی از موهایم را دور انگشتش تاب می دهد  قطره دیگری اشک از نوک بینی اش آویزان می شود دستش می رود زیر چانه ام و سرم بالا می آید :

 " به من نگاه کن! حالا که اومدم !"

 سرم را می چسبانم به سینه ام :

" قرصام تموم شده ! باید برم بگیرم! "

 انگشت شصت و اشاره اش چانه ام را   تکان تکان می دهد:

" منو ببین ! می تونم هزار تا دلیل برات بیارم که واقعیم!..دوستت دارم! "

 "منم!"

آهسته می گویم.

 چانه ام می لرزد و نگاهم را از نگاهش می دزدم:

 " برو شوهرم الان میاد !"

  نمی توانم با حس کنجکاوی ام  برای دیدن بازتاب این جمله توی صورتش بجنگم و نگاهش می کنم و گره می خورد نگاهش به من و لبش و... اشک می ریزم...و اشک می ریزد و می گوید:

" چی می زنه؟!"

 سرم را تا حد چانه اش بالا می آورم:

 " چی؟؟!"

" میگم چه عطری می زنه؟"

" کی؟"

" شوهرت؟!"

گوشه های لبم بالا کشیده می شود :

" بولگاری. آکوا  ! "

بلند می شود می رود سمت آبگرمکن :

 " بو کن! "

"چیو؟!"

دستهاش را در هم گره می کند و انگشتهاش را می برد زیر بغلش : " تو که شامه ات قویه؛ بو کن! "

نگاهم می رود سمت یخچال ودماغم کمی جمع می شود

برمی گردم. نگاهش به سقف است و شانه های استخوانی اش را کمی بالا برده

مرد با پیژامه بنفش می آید توی آشپزخانه کنار سینک می ایستد :

" تو خوبی؟... جمعه اس می رم یه چرت دیگه بزنم "

" بوی چی میاد؟!"

سرم بر می گردد سمت آبگرمکن

" با توام!!": هر دو همزمان می گویند

می گویم :

 " دیویدف مردانه!"

 و پیژامه بنفش سرش را به چپ و راست تکان می دهد و می رود

شلوار سرمه ای با  دو مغزی سفید و ظریف در دوسمتش و دمپایی انگشتی قرمز؛ نیم تنه ای کشیده و بالاتر صورتی استخوانی و پوستی سبزه با بینی قلمی و کمی ته ریش

" قرصام!...قرصام تموم شده...!"

پوستش شروع می کند به سفید شدن و ریش و سبیل در می آورد و انگشتهاش از زیر بغلش می افتد پایین و دمپایی رو فرشی سرمه ای ...نفسم را حبس می کنم و بغض توی گلوم می پیچد پشتم به در کابینت کشیده می شود و وقتی خنکی سرامیک کف آشپزخانه را حس می کنم می گوید:

" بیا بریم برای همیشه!  "

 و ..دستم را می کشد . بی هیچ حرفی دنبالش کشیده می شوم سرم اما به عقب بر می گردد سمت اتاق خواب .  می گوید:

" ما از اول اولش هم با هم بودیم تا آخرشم باید باشیم مگه نه؟"

اتاق خواب...اتاق خواب...حمام و توالت .صدای سیفون دستشویی می آید

 " چرا بهش نگفتم قرصام تموم شده ؟"

 توی سرم می گذرد ومی ایستم.

در دستشویی باز می شود و او با شلوار سرمه ای و دمپایی انگشتی قرمز میآید بیرون:

 " چون می خواسی بیام .. من!"

  در هال را باز می کند و بیرون می رویم . سرم همچنان به عقب برمی گردد و تصویر مردی با ریش و سبیل و صورتی گرد و هیکلی متوسط هی جلوی چشمهام می آید و می رود :                   

 " شوهرمه ! تو همزاد خیالیمی نه؟ !!"

می ایستد .نگاهش زوم می شود توی چشمهام:

 " خستم شد از دیوونه بازی هات! "

ریش و سبیل در می آورد و شلوارش می شود بنفش جیغ :

 " بسه دیگه! "

می گویم : " دکتر گفت بخدا!"

می بوسدم. می گویم : " همسایه ها می بینند"  و سرم را می دزدم

 پله ها را یکی یکی بالا می رویم . نور خورشید چشمم را بیشتر و بیشتر می زند . توی پاگرد طبقه سوم زن همسایه با تعجب نگاهم می کند و رد می شود و روی پاگرد بعدی می ایستد و نگاهمان می کند  . می گویم:

 " تند برو بایس می رفتیم پایین نه بالا! " 

برمی گردد توی چشمهام خیره می شود و دنبالش راه می افتم باز..

رسیده ایم بالای پشت بام . نور خورشید چشمهام را جمع می کند .. جایی توی سرم تیر می کشد .. دستهاش رااز هم باز می کند و چند قدم از من فاصله می گیرد  و می گوید : " بیا!"

 نگاهش می کنم  هی آن مرد سبیل دار می شود و هی خودش می شود و من یک قدم به جلو بر می دارم  و یک قدم عقب .. می خندد ..همان خنده موذیانه و جذاب:

" چقدر دوستم داری؟؟"

 صدا از درونم می لرزد تا می آید بیرون :

 " خییلییی! "

 یک قدم به جلو بر می دارم

"کی راحت می شم از دستت؟! "

 یک قدم به عقب بر می دارم

چشمهای درشت قهوه ایش پر آب می شود:

" خیلی دوست دارم! "

یک قدم به جلو بر می دارم

دستش را می برد توی موهاش ریش و سبیلش تکان تکان می خورد:

" دارم تحملت می کنم !"

 مستاصل می گوید . یک قدم به عقب بر می دارم

بوی دیویدف مردانه همه فضا را می گیرد

پشتش را می کند به من و می رود تا لبه پشت بام  دنباش می دوم

 " نرووو!"

زیر چشمهام مثل نبض می زند و چیزی توی سرم تیر می کشد دستهاش را باز می کند  و اینبار می دوم طرفش ...

بندر عباس شهریور 1390

داستان کوتاه کابوس از فروغ فرخ زاد   


وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت: …..

 

….. – خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.

 

 آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بیدارش کند و با او از دریا و آفتاب و گوش‌ماهی‌هایی که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نیامد خواب آرام او را به‌هم بزند. آهسته و مانند مار خزید و به جای خودش برگشت و این‌بار سوی دیگر اتاق را نگریست. در طرف راست، روی یک تخت کوچک یک‌نفری پدر و مادرش پهلوی هم دراز کشیده و خوابیده بودند. او با خودش گفت:

 

 - نمی‌دانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توی اتاق خودش بخوابیم؟

 

 و آن‌وقت مثل آدمی که می‌خواهد خودش را ازدست فکر مزاحمی نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش:

 

 یک…دو…سه…چهار

 

 به دیوار روبرو یک تابلو کوبیده بودند. صورت مردی بود با ریش‌های دراز ویک عبای بلند. در تاریکی نمی‌توانست تابلو را به‌خوبی ببیند اما همان خوط بی‌رنگ و محو از صورت مرد، او را به یاد معرکه‌گیری انداخت که در یکی از قهوه‌خاه‌های میان راه دیده بود. دست‌هایش را آورد پایین و در ظلمت اندیشید:

 

 - چه آدم عجیبی بود، باید خیلی بد جنس باشد، توی چمدانش همه‌جور اسباب چشم‌بندی داشت.

 

 بعد قیافۀ دایه‌جانش در نظرش مجسم شد که زمستان‌ها پشت کرسی می‌نشست و برای او قصه‌های اسرارآمیز می‌گفت. بار دیگر با خودش فکر کرد:

 

 - حتماً اون مردی که دایه‌جان می‌گفت ورد می‌خونه به آدم فوت می‌کنه و آدم یک شکل دیگه‌ای می‌شه همینه که توی راه دیدیم. تهرون که رفتیم براش تعریف می‌کنم. اما چه شکل عجیب و غریبی داشت. حتماً او با جن و پری‌ها و از ما بهترون سر و کار داره وگرنه همین‌طوری‌ که نمی‌شه.

 

 کلمۀ«جن» با طنین هراس‌انگیزی در مغزش پیچید. حس کرد که حلقه‌های چشمش دارد گشاد می‌شود. با وحشت در تاریکی نگاه کرد و به نظرش رسید که از گوشۀ اتاق موجودات کوتاه‌قدی، به همان شکل که دایه خانم وصف کرده بود، دارند به طرفش پیش می‌آیند. دایه‌خانم همیشه می‌گفت:

 

 - یک بسم‌الله بگو راحت می‌شی.

 

 و آنوقت در حالی‌که با پنجه‌های لرزان، آهسته پتو را روی صورتش می‌کشید، چند بار زیر لب تکرار می‌کرد:

 

 - بسم‌الله- بسم‌الله- بسم‌الله

 

 همهمۀ دریا، آواز رهگذر سر گشته‌ای در سیاهی اوج می‌گرفت و از پنجره‌های اتاق به درون نفوذ می‌کرد. از سوراخ کوچکی که در پتو ایجاد کرده بود یک چشمش را بیرون گذاشت و آسمان را، که در دور‌دست مانند شیشۀ شفافی به نظر می‌رسید، نگاه کرد. ستاره‌ها درخشان و تازه بودند و او در حالی‌که با احتیاط اطرافش و مخصوصاً گوشۀ اتاق را می پایید، اندیشید:

 

 - چقدر شبیه این ده شاهی‌ها هستند که بابا بعضی وقتا می‌ده توی قلکم بندازم و من اونارو روی فرش می‌کشم تا برق بیفته.

 

 آن‌وقت شروع کرد به‌ نام‌گذاری و شمردن ستاره‌ها، به صدمی که رسید ناگهان ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد. از آن‌طرف اتاق، آن‌جا که پدر و مادرش خوابیده بودند، زمزمۀ خفیفی برمی‌خاست. مثل این بود که یک‌نفر داشت خفه می‌شد: صدای نفس نفس‌های تند و گرفته.

 

 - یعنی چه؟

 

 روی بازوی راستش غلتید و باز از همان سوراخ، گوشۀ اتاق را نگاه کرد. آه آن‌جا،روی تخت پدر و مادرش یک جنبش خفیف و صدای نفس‌ها، اندیشید:

 

 - حتماً مامان یا بابا یک کدام دارن خواب دیو می‌بینند، خوبه بلند بشم صداشون کنم.

 

 اما صدای ناله‌های خاموشی که بعد از نفس‌های تند و گرفته ازآن سوی به گوش رسید او را بر جایش میخکوب کرد. مثل اینکه با هم حرف می‌زدند، دست بابا را دید که از زیر ملافه بیرون آمد، در فضا دوری زد و آن وقت به طرف گردن و شانه‌های مادرش پیش رفت و به نظرش رسید که مادرش دارد التماس می‌کند، مادرش دارد پدرش رااز کاری منع می‌کند. پتو را با اضطراب به یک‌سو زد، حالا تمام صورت و شانه‌هایش از پتو بیرون بود. دهانش را باز کرد تا مادرش را صدا کند اما هم‌چنان ساکت و خاموش به جای ماند. هنوز موضوع برایش گنگ ونا مفهوم بود. بالاخره به خودش جرأت داد وبا صدای خفه‌ای گفت:

 

 -مامان…مامان

 

 -مامان…مامان

 

 اما آنها نشنیدند، صدایش را نشنیدند.

 

 - شب‌های پیش که من مامان روصدا می‌کردم زود جواب می‌داد، تازه توی یک اتاق دیگر بود، امشب چطور شده؟ چرا صدای منو نمی‌شنوه؟

 

 ظلمت روی صورتش پخش شده بود و در تاریکی چشم‌هایش با ترس و اضطراب می‌درخشید. بلند شد و سر کشید و در یک لحظه احساس کرد که نگاه مادرش با نگاه او تلاقی کرد و بیاختیار، بی‌آنکه بداند چرا، شرمگین شد. خودش را دومرتبه روی بستر انداخت وازفرط عصبانیت مشت‌های کوچکش را گره کرد و به پهلو‌هایش کوفت. آن‌وقت صدای پچ‌پچ آهسته‌ای به گوش رسید. یک لحظه سکوت، آه یک نفر به طرف او می‌آمد. نفسش را در سینه پنهان کرد و گوش داد: پدرش بود با یک ملحفۀ سفید که به خودش پیچیده بود. پلک‌هایش را با عجله به هم فشرد و در تاریکی اندیشید:

 

 -چه بد! بابام یادش رفته امشب پیژامه بپوشد.

 

 اما در آن لحظه با یک حس نامعلومی تشخیص داد که باید خودش را به خواب بزند، پدرش به یک قدمی او رسیده بود.

 

 ایستاد و بروی صورت او خم شد و مدتی در تاریکی او را نگریست:

 

 - ‌پرویز، پرویز

 

 اما او کوچکترین حرکتی نکرد. مانند موجودی که به خواب عمیقی فرو فته باشد با ملایمت نفس می‌کشید. پدرش برخاست و از او دور شد و پرویز شنید که به مادرش می‌گفت:

 

 - نه، خیال می‌کنی طفلک خواب خوابه.

 

 وقتی آنها دوباره روی تخت کنار هم دراز کشیدند، پرویز هم از سوراخ پتو دوباره مشغول دیده‌بانی شد. این‌بار صدا شدید‌تر و روشن‌تر از لحظۀ قبل بود و صدای نالۀ مادر بار دیگر برخاست. او با تعجب به خودش گفت:

 

 - مگه مامان چه کرده…؟ اصلاً چرا مامان داد نمی‌کشه؟ شاید دهنشو با دستمال بسته. ناله‌ها مانند این بود که به زحمت از میان دهانی که روی آن را با دست گرفته باشند بیرون می‌آمد. عرق سردی سرتا پای او را پوشاند. دهانش خشک شده بود. می‌خواست فریاد بکشد اما صدایش بیرون نیامد. با ناراحتی در میان بسترش غلتید و ناگهان صدای پدرش را شنید که جمله‌ای را پیاپی تکرار می‌کرد:

 

 - صدا نکن… صدا نکن، اگه صدا کنی

 

 تنها جمله‌ای بود که توانسته بود از اول تا آن لحظه در میان آن همه زمزمه‌های مختلف به طور وضوح تشخیص بدهد. دندان‌هایش را با خشم به هم فشرد:

 

 - نمی‌ذاره، نمی‌ذاره مامان داد بکشه.

 

 سرتا پایش از ترس و وحشت می لرزید. یک‌بار دستش پیش رفت تا خواهرش را بیدار کند اما خیلی زود منصرف شد.

 

 - از دست او که کاری ساخته نیست، بلند می‌شه و بدتر گریه راه می‌اندازه آن‌وقت هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد. بابا همۀ ماها را با هم می‌کشه.

 

 فکر کرد:

 

 - باید یک طوری خودمو به پنجره برسونم، از اون‌جا بپرم پایین مردمو خبر کنم که دارن مامانمو می‌کشن.

 

 و با بی‌چارگی زیر لب تکرار کرد:

 

 - دارن مامانمو می‌کشن.

 

 حالا دیگر می‌ترسید به آن سوی اتاق نگاه کند یک‌مرتبه یاد کتابی افتاد که سال گذشته دایه خانم برایش خوانده بود. روی کتاب عکس یک مردی بود که ریش‌ و سبیل‌های درازی داشت و روی سینۀ یک دیو نشسته بود، با یک دستش شاخ دیو را نگه داشته بود و با دست دیگرش کارد بزرگی را به طرف او پیش می‌آورد. وقتی به آن مرد فکر می‌کرد به نظرش رسید که بابایش خیلی شبیه آن مرد است. کوشید تا در ذهن خودش رابطه‌ای را که ممکن بود بین آن مرد و پدرش وجود داشته باشد کشف کند اما عقلش به جایی نرسید. آن وقت با خستگی زیر لب زمزمه کرد:

 

 - باباجانم، تو که با مامان خوب بودی. چرا حالا می‌خواهی بکشیش؟

 

 صدای یک نالۀ ممتد و بلند شبیه به جیغ تمام اتاق را لرزاند و او با وحشت برگشت و به تخت پدر و مادرش چشم دوخت اما تخت از هرگونه جنبش و تلاشی خالی بود. نیم‌خیز شد و مضطربانه آن‌سو را به دقت نگریست و به نظرش رسید که مادرش بی‌حرکت افتاده است و از گردنش یک رشتۀ باریک خون سرازیر است و قطره قطره به روی فرش می‌چکد و پدرش کمی آن‌طرف‌تر از فرط خستگی افتاده وازهوش رفته.

 

 فریاد خفه‌ای از میان لبانش برخاست:

 

 - بالاخره مادرمو کشت، بالاخره.

 

 دهنش را به بالش فشرد. می‌ترسید. فکر کرد اگر پدرش صدای گریۀ او را بشنود ممکن است بیاید و او را هم بکشد. شانه‌هایش به سختی می‌لرزید و تمام گونه‌هایش از اشک پر شده بود و چیزی سینه‌اش را چنگ می‌زد. آن‌وقت او احساس کرد که به زودی خفه خواهد شد.

 

 وقتی اولین شعاع آفتاب از میان پنجره به درون اتاق تابید و دیوار روبه‌رو را روشن کرد او نومید و خسته ازتخت زیر آمد. فقط جلو پایش را نگاه می‌کرد. پاورچین به طرف در اتاق پیش رفت. دلش نمی‌خواست دیگر پدرش را ببیند. از او بدش می‌آمد. تصمیم داشت که فرار کند. در مقابل در ناگهان کسی او را صدا کرد:

 

 - پرویز، پرویز.

 

 سراپایش لرزید. این صدای مادرش بود. برگشت و بهت‌زده او را نگاه کرد. نه، او مادرش بود. اشتباه نمی‌کرد. دستش که دستگیره دررا چسبیده بود سست شد و به پهلوهایش آویخت. مدتی خیره خیره به چشمان مادرش، که مانند دوتا الماس سیاه در میان صورتش می‌درخشید، نگاه کرد ولبخند سیراب و راضی او را دید که به روی لبانش می‌رقصید. آن‌وقت سرش را به دیوار تکیه داد و از فرط خوشحالی گریست و به نظرش رسید که سراسرشب گذشته را با کابوس وحشتناکی دست به گریبان بوده است

ریل های متضاد

 با درود بسیار به دوستان فرهیخته و همراه

 بر خود واجب دیدم ضمن تشکر از همراهی سازنده و همیشگی اتان خبر  چاپ کتاب شعری را که خود مشتاقانه منتظرش هستم رو بدم و پیشنهاد کنم که چنانچه دنبال شعر خوب و دلچسب می گردین خواندن این کتاب را از دست ندین این را با شناختی که از آثار این شاعر بسیار پر انرژی و پر احساس دارم  می گم.

شاد و سربلند باشید


مجموعه شعر ریل های متضاد

انتشارات داستان سرا 1390


بگذار بگذریم

ـ اینگونه بهتر است!

 

ما به سمتِ هم قدم نمی خوریم

در دو ریلِ متضاد،

به تاخت می رویم

با لجاجتِ گمانِ خویش...

 


(از متن کتاب)

 از محمد مصدق

نامه ای به خدا 50

 توی بزرگ و عزیزم سلام

نگاه کن

زمین صندلیِ کوچکی ست

و از آسمان

 « حبل المتینی » آویزان

ما گره زدن طناب دار را یاد گرفته ایم

" دستور بده که صندلی را بکشند! "

 

گلهای قهوه ای

به حاشیه ی دامن کودکی دیوانه نمی آید

حاشیه ی دامنم را قیچی کن مادر

اصلا من را قیچی کن

تکه

تکه

ت

ک

ه

و به رحم ات بدوز

دیگر بس است

زندگی را درز بگیر

جوری که مشخص نشود.

تو خیاط قابلی هستی مادر

قیچی را بردار

وفرض کن من

حاشیه ی دامن کودکی دیوانه ام

بعد از مدتها انتظار خبر چاپ کتاب زری شاه حسینی را شنیدم

چنانچه خواهان خواندن شعر خوب و متفاوت هستید پیشنهاد می کنم خواندن این کتاب را از دست ندهید .

با درود فراوان و سپاس از همراهیتان

مریم تنگستانی

مجموعه شعر:

پری خانه ی تاریک

زری شاه حسینی

 

انتشارات فراگاه

١٣٨٩

 

 

قسمتی از شعر < سگ سوزان > از مجموعه ی < پری خانه ی تاریک >

...

نیمی از شبانه روز پسر بچه ای می شوم

که تمام حوض های غمگینی را می نوشد

و نیمی دیگر

مردی که شلوارش را پایین می کشد

تا روی زمین

گریه کند

...

آدمکهای آبی

 

" روي صندلي عقب استيشن سفيد رنگي نشسته ام و اتومبيل در حركت است . اما هر چند لحظه كه مي گذرد داخل ماشين نيستم ، كنار خيابان ايستاده ام و با سرعتی كه استيشن از مقابلم مي گذرد تنها خطوط محو سفيد و سياه رنگي را مي بينم كه روي آسفالت كشيده مي شود و بعد دوباره توي استيشن نشسته ام . يك بار هم توي مسير پياده مي شوم و از مغازه اي يك ملحفه سفيد مي خرم و در انتها ماشين جلوي در قرمز رنگ ساختمان بزرگي ترمز مي كند .."

 

بعد از سه شب متوالي كه اين خواب را ديده ام .الان روز نامه به دست جلوي در همان ساختمان بزرگ ايستاده ام . صفحه آگهي را باز مي كنم و اين بار با اطمينان انگشت اشاره ام روي دكمه زنگ فشار مي آورد .

 از در فاصله مي گيرم . انتظار دارم شخصي با گوشهاي كشيده و نوك تيز و موهايي در هم و چشماني فراخ در را باز كند ، كه صداي دلنشيني مي گويد : " بفرماييد !" مي روم داخل . صدا توی چهار چوب در هال ایستاده: " بفرماييد ! " مي گويم : " نگهدار سالمند ؟ " مي گويد : " شما ؟ "

 زن ريز نقشيست . مي توانم حدس بزنم هنگام جا به جا كردن سالمند دچار مشكل  شده . مي گويم : " زيادي پير هستن ؟ ....يعني...؟"  قبل از آنكه جمله ام تمام شود يا زن دهانش را باز كند ، صدايي مي آيد كه : " نكنه انتظار داري از يه جوون سر حال پرستاري كني ؟! "

صداي بم و خشني است اما مي شود حدس زد كه زن جواني باشد .

زن ريز نقش مي گويد : " سنش زياد نيس . اما مي دونی فلج كامل .." با دستمالي كه در دست دارد عرق پيشاني اش را مي گيرد گردنش را جلوتر می آود و آهسته تر مي گويد : " فلج كامل ...مي دونی  که"

 صداي بم  می آید که: " لعنت. هميشه همین طور بودي .."

زن مي گويد : " بفر ماييد...بفرماييد تو"

مي روم توي هال . هيچ ردي از صدا نيست .

 بين در هاي متعدد زن يكي از درها را باز مي كند . مرد بلند قد و خوش سيمايي روي تخت دراز كشيده

 زن مي گويد : " فلج كامله ! "

نوعی شرمندگی توی نگاهش می دود و رو به مرد مي گويد : " متاسفم .."

 

امتداد نگاه مرد مي رسد به تابلويي نامفهوم ..نقاشي بچه گانه ايست . مثل اينكه سه تا آدمك آبيست توي يك قلب كج و كوله سرخ .

 زن دوباره مي گويد : " فقط به ما كمك مي كنه "

 به سمت مرد مي روم :  " سلام . روز بخیر.." دستش را مي گيرم و فشار محكمي مي دهم . هيچ عكس العملي نشان نمي دهد . مي گويم : " ظاهرا از ديدن من خوشحال نيستين " و رو به زن مي گويم : " قراره  شبانه روزي باشم ؟ "

زن سرش را مي اندازد پايين .

 مي گويم : " جسارتا شوهرتون هستن ؟ "

 زن هنوز سرش پايين است .

به تندی مي گويد : " ماهي سيصد هزار تومن براي شروع. كافيه كارتو  درست انجام بدي . انتظار زيادي ازت ندارم . مي توني يك اتاق براي خودت برداری . " وبا شاديي بچگانه مي گويد : " دوازده تا اتاق داريم ! " به صورت مرد نگاه مي كند. من هم نگاه مي كنم .زن مي گويد : " يازده تا ." من چيزي توي صورت مرد نمي بينم

 

.صداي بسته شدن در يكي از اتاقها مي آيد . همزمان زن مي گويد : " فقط ما دو نفر اينجا زندگي مي كنيم . می تونی كاملا راحت باشي . " و مي گويد : " به تزريقات هم واردی ؟ "

" بله ! " به مرد نگاه مي كند .من هم نگاه مي كنم .

" چندان هم لازم نيس . "

لبش را جمع می کند و دو انگشتش را مي برد سمت لبش مي گويم  : " بله ! " مي گويد : " توي اتاق خودت و هال فقط . الان هم وقت خوابشه .تا ساعت چهار" می گويم : " بله " و مي آيم بيرون .

خيلي زودتر از آنكه در اتاق اول از سمت راست را باز كنم ،صداي موزيك تندي سرم را بر مي گرداند  سمت تلويزيون و همان صداي خشن كه : " لعنتی.! "

و بعد چهره زن ريز نقش مقابل در اتاق رو برو كه مي گويد : " بفرماييد توي اين اتاق ! "

عرض هال را كه طي مي كنم ، تمام اطرافم را از نظر مي گذرانم .خبري نيست . ....اتاق راحتي است تا ساعت 4  كه با صداي كوبيده شدن در اتاق بيدار مي شوم .به سرعت بيرون مي روم . در اتاق مرد را باز مي كنم . دو تا سرنگ استفاده شده روي عسلي افتاده . مي گويم : " تو حركت مي كني؟" نگاهش زوم شده روي تابلوي آدمكها . دوباره مي گويم .زن با يك ليوان آب پرتقال مي آيد داخل .مي گويد : " نمي كند! " و مي گويد : " اينجا راحتی؟ " مي گويم : " شما چطور ؟ ". به صورت مرد نگاه مي كند . ليوان آب پرتقالم را سر مي كشم و مي روم توي هال .

زن مي آيد روبه رويم مي نشيند .پاكت سيگار را جلويش مي گيرم : " بفرماييد "

 "ممنون  اهلش نيستم "

دروغ مي گويد . توي خانه كه پا گذاشتم به راحتي بوي سيگار را مي شد تشخيص داد . مي گويم: "  فكر كنم اينجا زيادي سرم خلوته. اگر اجازه بدین یه سری کارای خونه رو هم انجام بدم . " مي گويد : " نمي دانم . " ....

فردا  صبح خيلي زود بيدار مي شوم . از آشپزخانه شروع مي كنم و باقی اتاقها

همه خواب هستند . در اتاق اول را باز مي كنم. كليد لامپ را مي زنم . نور ضعيفي دارد . يك تخت فلزي يك نفره  ته اتاق است و يك پتوي مچاله شده هم پايين تخت . قاب عكسي از يك زن جوان روي ديوار است . و كاغذهايي از روي ميز و صندلي تحريري كه پايين تخت قرار دارد كشيده شده اند تا وسط اتاق چند برگ از كاغذ ها را مي آورم بالا و به چشمم نزديك مي كنم .  نقاشي روبه روي تخت خواب مرد تمام اتاق را پر مي كند . و کاغذها ميان نقاشي ها مي چرخد و طوفان به پا مي كند و همه اتاق سرخ مي شود و سرخی گردبادی می شود و می رود توی ملحفه سفیدی که روی تخت ورم کرده..

                                ***

 

به خودم كه مي آيم ، دوباره رفته ام توي عالم هپروت ...  صفحه آگهي روزنامه  توي دستم خيس شده از عرق . هنوز پشت در ساختمان  بزرگ ايستاده ام !  دكمه زنگ را فشار مي دهم . چندمين بار است نمي دانم .اگر كسي جواب داده باشد هم نشنيده ام . صداي بم و خشني مي گويد : " بفرماييد " مي روم داخل جلوي در هال ايستاده . دختر قد بلند و خوش سيمايي است . نگاه نافذش را دوخته به من . مي گويم : " نگهدار سالمند ؟ "  سيگارش را مي تكاند: " پدرم مرد خانوم ! " مي گويم : "  تسليت عرض مي كنم ...با اجازتون.." و بر مي گردم .

با همان صدای خشک اما آرامترمي گويد : " عاشق مادرم بود! وقتي مرد  او هم سكته كرد ..عاشق مادرم بود ..عاشق مادرم...فلج كامل.. سیگارش را بار دیگر می تکاند با صدای سردی که غم یا شادی اش را نمی توان تشخیص داد می گوید: فلج كامل شد . "

سرم می افتد روی سینه ام: " مي دونم ." هنوز چند قدمي بر نداشته ام كه فرياد مي زند : " فقط مادرم رو  دوست داشت ! "

 به تندی از حیاط بیرون می زنم

 

 .....                          

در حياط را كه مي بندم . پنجره اي از طبقه دوم آپارتمان رو به رو باز مي شود زني سفره اش را مي تكاند و با صدايي بلند مي گويد : " كسي اينجا زندگي نمي كنه خانوم خيلي وقته كسي اينجا زندگي نمي كنه. زنگ نزن ." و پنجره را مي بندد و دوباره باز می کند:

"برای خرید اومدی؟! این خونه نحسه ها!  دختره مادرشو کشت همینجا تو همین خونه!! " و پنجره را می بندد.

 هنوز پشت در ساختمان بزرگ ايستاده ام . صفحه ی آگهی روز نامه را روی کاپوت استیشن سفید رنگ خاک گرفته ای که کنار در پارک است باز می کنم : آدرس همینه! و فریاد می زنم :" آآآدررس همیییییینههههههه !! "

 

چند تا در پشت سر هم باز می شود و چند تا سر از لای درها بیرون می زند. صدای مردانه ای می گوید:"کسی مزاحمت شده آبجی؟ "

صدا از همان پنجره ی طبقه دوم ساختمان روبروست. با گریه می گویم: یکی یه موبایل داره من زنگ بزنم؟  و یکی از سرها از لای در بیرونتر می آید : " بیا خانوم!"

 به سمت صدا می روم و دست مردانه ای گوشی موبایل را سمتم می گیرد صفحه ی آگهی را می دهم دستش: " آقا این شماره رو بخون همون که دورش خط کشیدم ."

 

: " بزن خانوم.. صفر،نهصد و دوازده،سیصد و چهل و..."

 

بوق آزاد می خورد...

 انگار چسب ریخته باشند توی گلویم و سرب مذاب در سرم. چشم می بندم ..زن ریز نقش روی صندلی جلو استیشن لبخند می زند و مرد خوش سیما رانندگی می کند و آواز می خواند  و آن نگاه نافذ توی صندلی عقب کز کرده ...سیاهی جاده مثل روبان بلندی می پیچد دور استیشن و همسایه ها و زن ریز نقش و درب اول از سمت راست و مرد فلج و آدمکهای آبی توی قلب سرخ و می پیچند در هم و می روند توی چشمهام...  توی سرم و سرب مذاب می شوند . دو تا دستم را می چسبانم به هم و روی دماغ و دهنم فشار می دهم و عقب عقب می روم.

 

"صدای زنگ...صدای زنگ موبایل از کیف دستیم می آد !!"

 

دستم می رود توی کیف دستی و لرزانتر بیرون می آید ..صدای بم و خشکی از گلویم بیرون می زند: " می دونی چیه آقا خودم آگهی دادم!!! خودم!"

چشمم پر آب می شود .سرم بر می گردد سمت ساختمان بزرگ:                         

" من تبرئه شدم بابا! می گن دیوونم!"

                                                

پایان

 

ما سی و شش نفر

به اسفندیار .آریا و زهرا

 

ما سي و شش نفر بوديم. بعدها شديم چهار نفر. اين يك نامه است اما از بالاتر كه نگاه كنيم مي تواند يك داستان كوتاه باشد.  آن سي و شش نفر و آن چهار نفر شخصيتهاي  داستان اند. شخصيتهاي اصلي داستان كه جزء فرعي ترين شخصيتهاي دنيا هستند. من كه جزء چهار نفرم ، راوي ام. و اما... داستان يك شخصيت خيلي اصلي دارد كه مخاطب اين نامه است و هيچ اطلاع خاصي از او در دسترس نيست. به همين دليل اين شخصيت هيچگونه پردازشي ندارد.

خب ماجرا از آنجا شروع شد كه من كه جزء چهار نفرم و راوي ام  تصميم گرفتم يك كاري كنم كه...كه..آن اتفاق نيفتد . كدام اتفاق؟! همان كه سي و شش نفر را به چهار نفر تقليل داد. سي و شش نفر تمام دوستاني هستند كه من از بچگي تا به حال داشته ام. اما چه اتفاقي... يك اتفاق خيلي ساده كه ممكن است توي زندگي خيلي ساده ي خيلي از سي و شش نفر ها بيفتد : " بدبختي ! "
" بدبختي‌" نه به همان معناي وا‍‍ژه اش، به همان معنا كه..كه...سي و شش نفرشان در برهه هاي مختلف گفتند . گوش كنيد :
" من رفتم پي بدبختيم ! "
اين صدا را هر روز  ممكن است بشنويد . فرض بگيريد توي صف نانوايي ، توي  درمانگاه  يا ميوه فروشي محل يا هر جاي ديگر و هر كدام از اين صداها ممكن است يكي از اين سي و شش نفر باشد...

خب اولين اقدام من كه راوي ام و جزء آن چهار نفر ، شناسايي علت بود: " بدبختي ! "
دردسرتان ندهم خيلي زود به اين نتيجه رسيدم كه بدبختي  سي و شش معناي مختلف دارد كه شناسايي هر كدامش از عهده من خارج است.
و اما...
از بچگي يك نفر بود  كه ناخن پايمان هم كه به جايي مي خورد صدايش مي كرديم و خيلي معروف بود  به خبره بودن در گره گشايي و شفا و از اين قبيل كارها و او همان شخصيت خيلي اصلي داستان است و از آنجا كه تجربه ثابت كرده تنها صدا كردنش افاقه نمي كند( كما اينكه وقتي ناخن پايمان جايي مي خورد  و صدايش مي كرديم ، بايستي درد ناخن را مي كشيدیم و حلقمان هم خشك مي شد و او صبورانه مي نگريست... حتما مي نگريست.) ، گفتم نامه اي بنويسم برايش  و نوشتم كه در اين صورت حلقمان هم تر مي ماند:

سلام...
ما چهار نفريم. يعني از اول سي و شش نفر بوديم  بعد شديم چهار نفر . همه رفتند پي بدبختيشان.
حالا شما دوتا راه داريد يا كاري كني كه ما چهار نفر نرويم پي بدبختي امان يا كاري كني كه من كه راوي ام و جزء آن چهار نفر بروم پي بدبختي ام . يعني قبل از آنكه آن سه نفر بروند.
                                               تمام
                                                        راوي

کلید

مدتي است دستم به قلم نمي رود ..حال بد اين روزهايم گواه تولد داستاني است اما تا تولد داستان يكي از كارهاي خيلي قديمي را ميگذارم باشد كه قبول افتد:

كليد

تمام روز را به کلید فکر کرده ام.کلید اصلی آپارتمانم که گم شده است.و از آغاز تاریک شدن هوا دارم به شخصی که کلید را پیدا کرده فکر می کنم و اینکه شاید دلش بخواهد سری هم به خانه ای که کلیدش را دارد بزند.اصلا از عصر که به خانه برگشته ام حضورش را احساس می کنم.هرچند تمام گنجه ها را گشته ام و پشت مبلها و هرجا که امکان دارد باشد.در کابینت اول آشپزخانه را به تندی باز می کنم و شکر از سطل توی کابینت  می ریزد بیرون.به عقب برمی گردم.دستم روی دکمه های ماشین لباس شویی فشار می آورد.صدایی از ماشین بلند می شود.فریاد می کشم :0خدای من! به سمت اتاق خواب میدوم . جلوی در اتاق خنده وحشتناکی  به عقب برم می گرداند.کلید لامپ را می زنم.هزار بار این عروسک لعنتی را بالای در اتاق دیده و نترسیده ام.(وقتی روبرویش قرار بگیری چشمانش قرمز می شود و بلند . بلند می خندد.) هميشه در جواب دیگران گفته ام بیشتر سرگرم کننده است.می روم داخل اتاق روی تخت می نشینم .از دیدن خودم توی آینه میز توالت هم وحشت می کنم.با هر زحمتی شده میز را جا به جا می کنم.دیگر آینه جلویم نیست.عروسک هم نمي خندد. شکر هم از سطل توی کابینت سر ریز نشده. ماشین لباسشویی هم خاموش است. اما صداهایی می آید. ساعت یک نیمه شب است . همیشه در این وقت خواب بودم به هیچ کدام از این چیزها ی لعنتی هم فکر نمی کردم. از تکه های تاریکی که از روشنایی زیر در رد می شود می دانم کسی یا کسانی مدام در رفت و آمدند . صدای در اتاق کناری که باز و بسته می شود را هم می شنوم . و صدای پاهایی که با هم فرق می کنند. یکی آرام و شمرده گام بر می دارد وديگري تند و عصبی. دستم روی دستگیره در می لرزد. به سختي آب دهانم را قورت مي دهم در را باز مي كنم می گویم :شما حق نداشتين تو خونه ي من پا بذارين.و انگار کسی موظفم می کند که می گویم من مریم هستم سی سالمه  تنها زندگی می کنم . برای کسی هم مشکلی درست نمی کنم .چیزی هم ندارم که ببرین. وآرامتر می گویم : شما یه زن و یه مردين؟ و فریاد می کشم : چیزی ندارم که ببرین.و طوري كه لرزش صدايم محسوس است مي گويم: حالا کلید روبدين من و برين بيرون.  یک لحظه احساس می کنم کسی با گام هایی شمرده نزدیک می شود. فریاد می کشم: ترا خدا جلو نیا!..جلو نیا ...همزمان صدای زنانه ای لرزان می گوید : جلو نیا جلو نیا خواهش می کنم....فریاد می زنم : کجاییييي؟؟! تو هال؟ و صدای ی لرزان می گوید:برو بیرون...  .بیرون...بیرون...

.برای چند لحظه صدایی نمی آید.

روی نوک پا می ایستم بدنم را به سمت هال قوس می دهم چیزی نمی بینم.نفسم را بيرون مي دهم. می روم توی آشپزخانه .همزمان با در یخچال که بازش می کنم در کابینت اول از پایین هم باز می شود و باز شکر از سطل توی کابینت به بیرون می پاشد. جیغ کوتاهی می کشم و بلافاصله ساکت می شوم فکر می کنم همزمان با من دیگری هم جیغ کشید. .وصدای لرزان که: در ...در...در یخچال...

دهانم خشك شده حتي ته گلويم . چانه ام مي لرزد .گامهای آرام و شمرده  دور می شود. سعی می کنم یکی از کتابهای مذهبی را به خاطر بیاورم. به سمت اتاق خواب می دوم . در را که از پشت قفل می کنم حس می کنم گامهایی که هر دو تندتر شده اند به سمت در هجوم می آورد. قفسه کتابها از نظرم می گذرد سیاسی..روانشناسی...ادبیات فرانسه...داستانهای کوتاه آمریکای جنوبی...لعنت خدا بر من کتابهای مذهبی ...کتابهای مذهبی...آهان..قران..شروع می کنم به خواندن.اما تمام ذهنم متوجه دور و نزدیک شدن گامها و عبور تکه های سیاه سایه از روشنایی زیر در است.کتاب را می اندازم گوشه ای . مستاصل مي گويم: لعنتی... صدای بم و مضطربی  مي گويد: پناه بر خدا.......زیر لب می گویم :..خدایا خدا خدا خدا...و هول بر می دارم سمت در .گامها به تندی از در فاصله می گیرند .بر می گردم  از کشوی میز توالت تیغ ابرویم را بر می دارم چیز بهتری به نظرم نمی رسد.باید بروم بیرون  .....

می روم..در حمام را با پا هل می دهم.خا لیست مثل توالت؛خواب کناری؛ آشپزخانه و هال...تیغ را به حالت افقی جلوی سینه ام می گیرم.به مبلها نزدیک می شوم. پشت مبلها هم خبري نیست. صدای گامها را می شنوم اما چیزی نمی بینم. صدای زنانه ي لرزان آشپزخانه  فریاد می زند با گریه: می ترسم می ترسم..

.برمی گردم زن و مردی  تقریبا عریان  را وسط هال می بینم .جیغ نصفه نيمه اي می کشم.صدای بم را میبینم و اتاق موج برمیدارد و صدای نالان بم که: ای خدا! چه خبره امشب؟؟؟و صداها هم مواج مي شود و از حال می روم...

به هوش که می شوم. روی كاناپه ولو شده ام. رطوبت ناخوشایندی را روی قسمتهایی از پوست صورت و بدنم حس می کنم .مثل اینکه رويم آب ریخته باشند.

صدای زنگ درمی آید.با لرز شی خفیف در اندامم به سمت در می روم.و از چشمی بیرون را نگاه می کنم. زنی پشتش به من است. سعی می کنم خودم را جمع کنم با صدایی مرتعش می پرسم: کیه؟و جیغ می کشم .خانم کیانی همسایه امان است با لبخندی می گوید: ترسیدین؟و شروع می کند به وراجی.که او هم یک بار از توی چشمی کسی را دیده و چون او سرش را به چشمی خیلی نزدیک کرده به طرز وحشتناکی ترسیده.چند بار می خواهم حرفش را قطع کنم و بپرسم برای چه آمده . اما مجال نمی دهد.بالاخره زیب کیفش را مي كشد و در میان بهت و حیرت من کلید خانه ام را می آورد بالا می گوید: این را آقای کیانی صبح داد گفت  ببخشید که دیروز یادش رفته..خوب شاغل است و هزار فکر و ماجرا..شما خودتان هم شاغلید و..می پرم وسط حرفش می گویم : بس کنید کلید کجا بود؟ نگاه تندی  می کند و کلید را می گذارد کف دستم.می گوید: دیروز صبح توی در جا گذاشته بودی خانم..و می رود.

..........................

خيلي وقت است که دقیقا همانجا ایستاده ام .همان جایی که وقتی برای خانم کیانی در را باز کردم ایستاده بودم.به خانم کیانی فکر می کنم به چشمهایش که انگار مثل هر روز نبود به خودم به اینکه من یک شب تا صبح بیدار بودم...  

                                                                            

                                                                            مریم تنگستانی

 

                                                                                                خرداد ماه 1384 تهران

آن خانه توی کابل بالکن نداشت

 

 

بصیر و بیتا خواب هستند . بالای سرشان نشسته ام  به تو نگاه می کنم و میل های بافتنی توی دستم می چرخند یکی زیر یکی رو.

حتی پلک نمی زنی، زل زده ای به پنجره ..گاهی با خودت نجوا می کنی و دوباره ساکت بی انکه پلک بزنی زل می زنی به پنجره. میل های بافتنی توی دستم می چرخند ، زیر، رو، زیر ...رو ..زیر..رو..می آیم کنارت می نشینم. ریش و سبیلت جوگندمی شده  و جذابتر به نظر می رسی ...چندتا چین منظم به فاصله ی تقریبا یکسان هم افتاده گوشه ی چشمهات،چشمهات ...زیر رو زیر رو زیر...انگار گردابی شده چشمهات که هر چیزی را در خودش می پیچاند و غرق می کند.

میل ها را می گذارم کنار ردیف بعد همه زیر و ردیف بعد همه رو دارم برای بصیر ژاکت می بافم ..تهران سرد است .. تو زل زده ای به پنجره .

دستم را دراز می کنم تا دستت را بگیرم ، یک آن دستهات را به هوا بلند می کنی و با حد صدا داد می زنی:

 من کجا اشتباه کردم؟! 

 صدات می پیچد توی سرم انگار توی یک اتاق خالی از اثاث ،هی دور و نزدیک می شود .چشمم را می بندم . بصیر و بیتا بیدار شده اند  نشسته اند  و گریه می کنند . صدای فریاد تو دور و نزدیک می شود : مه رو ...مه رو ... مه رو...و رفته رفته ضجه می شود صدات.

 برقی از چشمم می گذرد از همان برقها که پشتش سر درد می آید 

 چشمهام را باز می کنم . سرم را میان دستهام می گیرم و می دوم سمت آشپزخانه .

 در بالکن باز است. از بالا پایین را نگاه می کنم . جایی در سرم مثل نبض می زند چشمم را می بندم .

تو فریاد می زنی: مه رو  و ضجه می زنی .بصیر و بیتا گریه می کنند .

چشمم را باز می کنم . یک لحظه سکوت همه صدا ها را می بلعد ...                  

تو خواب بودی . بصیر و بیتا هم . از صدای باز شدن در هال بیدار شدم . من  نشسته بودم روی تخت. خودش بود..خودش.. همان سرباز .. با لگد در اتاق خواب را باز کرد من روی تخت نشسته بودم  به چشمهاش نگاه می کردم و به حرکت پاهاش .  دستم را سپر سینه ی عریانم کردم و بعد ملافه را پیچاندم دورم و دویدم سمت آشپزخانه.

می دویدم سمت آشپزخانه و  تو را هم می دیدم ..داشتی سرت را به دیوار می کوبیدی ...خون می دیدم خون که از پیشانی ات راه افتاده بود و از نوک بینی ات  روی فرش می چکید.. صدا ها را هم می شنیدم ..

تو گفتی : بی آبرو شدم..

 باید از کابل کوچ کنیم  ...

بعد صداها آرامتر اما چند تایی و درهم شد : جنگ ...لعنت ..میرویم...لعنت...ایران می رویم..ایران می رویم..ایران...جنگ...ایران..

دویدم سمت آشپزخانه  . هیکل عریانم توی ملافه پیدا و پنهان می شد . در بالکن باز بود .

تو صدایم زدی گفتی : بی آبرو شدم..  بعد صدای اتوبوس و خمپاره ها و تیر و تفنگ و تصویر آن سرباز با چشمهای سرخ و موهای بور...

آن خانه توی کابل بالکن نداشت.. من افتاده بودم گوشه اتاق .بدنم سرد بود وهیچ صدایی نبود تنها لرزش خفیف دستم  بود وصدای النگوهام که به هم می خورد. رفته بودی برای بیتا شیر بگیری .در با لگدی محکم باز شد .  بصیر پر صدا گریه می کرد در باز شد و آن سرباز با چشمهای سرخ و موهای بور خندید .. من دویدم سمت آشپزخانه  اما آن خانه بالکن نداشت... تکان نمی خوردم . چشمهام را بستم و باز کردم...  لوله تفنگ روی شقیقه بصیر بود ..چشمهام را بستم ... صدای خنده بود و صدای گریه بصیر ... چشمهام را باز کردم ... لوله تفنگ روی صورتم بازی می کرد ... چشمهام را بستم ... دردی در لگنم پیچید  و در کمرم و ... چشمهام را باز کردم... ملافه را تو دورم پیچیدی و خم شدی دانه دانه لباسهام را از زمین جمع کردی و قطره های خون و اشک از بینی ات می چکید...

                                                                                                    

دویدم سمت آشپزخانه. در بالکن باز بود  به عقب نگاه کردم هیکل مردانه ای بود  تو بودی یا سرباز... فرصت فکر کردن نداشتم ... سربازها همه جا هستند همه جا... تو گفتی تهران امن است تو پنجره را باز کردی و گفتی : ببین همه خوابند. اما سربازها همه جا هستند همه جا..همه جا..

بصیر و بیتا گریه میکنند  با فریاد تو از خواب پریدند..آرام باش ..آرام..آرامتر...

تمام 

مرداد ۱۳۸۹ بندرعباس