رفته بودم توی آشپزخانه که آن اتفاق افتاد..شاید باید پایم می رفت رو ی چیزی و ولو می شدم کف آشپزخانه یا غذای ته گرفته را می ریختم توی سطل آشغال اما ؛ نه رفته بودم آنجا که ظرفها را بشویم وهمه چیز عادی بود توی آشپزخانه ای که انگار هیچ وقت قرار نیست  اتفاقی بیفتد ، پشتم به آبگرمکن دیواری بود و داشتم یکی از سینکها را خالی می کردم که آن اتفاق افتاد . برگشتم و اورا دیدم ! تکیه داده  به آبگرمکن با همان لبخند موذیانه ای که انتظارش می رفت. دستهایش  روی سینه اش در هم قفل شده  و چشمهای درشت قهوه ای اش توی چشمهام انگار می گوید: هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده و عادی برخورد کن. برمی گردم و پیش دستی را با احتیاط از زیر لیوانها می کشم بیرون انگار نه انگار که پشت سرم تکیه داده به آبگرمکن و دارد لبخند می زند.

" هزار تا دلیل می تونم برات ردیف کنم که واقعیت دارم! " او گفت.

 مردی با ریش و سبیل و پیژامه ی بنفش درحالیکه خمیازه می کشد در یخچال را باز می کند و پارچ آب را بیرون می آورد و نگاهش را می دوزد به من و چشمش را تنگ می کند : صبح بخیر خوبی؟

 برمی گردم سمت آبگرمکن و پیش دستی  از دستم سر می خورد و او نیست وصدای شکستن پیش دستی باید بیاید الان.. چشمهایم را می بندم و نشیمنگاهم  از روی  درکابینت زیر ظرفشویی تا کف آشپزخانه می سرد: " پیش دستی!"

" ایناهاش!"

 چشم باز می کنم روبه رویم نشسته روی دوزانو و پیش دستی  توی دستش باد بزن وار توی هوا تکان می خورد. همان خنده موذی ..همان نگاه  : " من واقعیت دارم! نه اون"

برمی گردم سمت یخچال  رطوبت اشک را روی گونه ام حس می کنم و چانه ام می رود که جمع شود و گریه ام صدا دار... انگشت اشاره اش می رود روی لبم و دماغم بوی انگشتش را حریصانه می بلعد

 " کجا بودی ؟! سه سال ! سه سال می فهمی ؟!"

انگشتش روی لبم بازی می کند و نگاهش می سرد روی تنم : " ناراحت بودم از دستت! "

 " چرا؟!"

 دستش روی موهایم کشیده می شود. دماغش را توی صورتش جمع می کند و قطره ای اشک از نوک بینی اش آویزان می شود: " اون قرصای لعنتی... اون قرصا رو می خوردی .."

" بیست و دو سال با من بودی ..تو تموم لحظه ها  بعد ول کردی رفتی.. دکتر گفت خیالیی! گفت حقیقت نداری!  گفت من باید قرص بخورم!  ..  بعد تو رفتی به همین سادگی چون من قرص می خوردم!؟؟ چون ناراحت بودی! ؟؟ پس من چی؟! "

دسته کوچکی از موهایم را دور انگشتش تاب می دهد  قطره دیگری اشک از نوک بینی اش آویزان می شود دستش می رود زیر چانه ام و سرم بالا می آید :

 " به من نگاه کن! حالا که اومدم !"

 سرم را می چسبانم به سینه ام :

" قرصام تموم شده ! باید برم بگیرم! "

 انگشت شصت و اشاره اش چانه ام را   تکان تکان می دهد:

" منو ببین ! می تونم هزار تا دلیل برات بیارم که واقعیم!..دوستت دارم! "

 "منم!"

آهسته می گویم.

 چانه ام می لرزد و نگاهم را از نگاهش می دزدم:

 " برو شوهرم الان میاد !"

  نمی توانم با حس کنجکاوی ام  برای دیدن بازتاب این جمله توی صورتش بجنگم و نگاهش می کنم و گره می خورد نگاهش به من و لبش و... اشک می ریزم...و اشک می ریزد و می گوید:

" چی می زنه؟!"

 سرم را تا حد چانه اش بالا می آورم:

 " چی؟؟!"

" میگم چه عطری می زنه؟"

" کی؟"

" شوهرت؟!"

گوشه های لبم بالا کشیده می شود :

" بولگاری. آکوا  ! "

بلند می شود می رود سمت آبگرمکن :

 " بو کن! "

"چیو؟!"

دستهاش را در هم گره می کند و انگشتهاش را می برد زیر بغلش : " تو که شامه ات قویه؛ بو کن! "

نگاهم می رود سمت یخچال ودماغم کمی جمع می شود

برمی گردم. نگاهش به سقف است و شانه های استخوانی اش را کمی بالا برده

مرد با پیژامه بنفش می آید توی آشپزخانه کنار سینک می ایستد :

" تو خوبی؟... جمعه اس می رم یه چرت دیگه بزنم "

" بوی چی میاد؟!"

سرم بر می گردد سمت آبگرمکن

" با توام!!": هر دو همزمان می گویند

می گویم :

 " دیویدف مردانه!"

 و پیژامه بنفش سرش را به چپ و راست تکان می دهد و می رود

شلوار سرمه ای با  دو مغزی سفید و ظریف در دوسمتش و دمپایی انگشتی قرمز؛ نیم تنه ای کشیده و بالاتر صورتی استخوانی و پوستی سبزه با بینی قلمی و کمی ته ریش

" قرصام!...قرصام تموم شده...!"

پوستش شروع می کند به سفید شدن و ریش و سبیل در می آورد و انگشتهاش از زیر بغلش می افتد پایین و دمپایی رو فرشی سرمه ای ...نفسم را حبس می کنم و بغض توی گلوم می پیچد پشتم به در کابینت کشیده می شود و وقتی خنکی سرامیک کف آشپزخانه را حس می کنم می گوید:

" بیا بریم برای همیشه!  "

 و ..دستم را می کشد . بی هیچ حرفی دنبالش کشیده می شوم سرم اما به عقب بر می گردد سمت اتاق خواب .  می گوید:

" ما از اول اولش هم با هم بودیم تا آخرشم باید باشیم مگه نه؟"

اتاق خواب...اتاق خواب...حمام و توالت .صدای سیفون دستشویی می آید

 " چرا بهش نگفتم قرصام تموم شده ؟"

 توی سرم می گذرد ومی ایستم.

در دستشویی باز می شود و او با شلوار سرمه ای و دمپایی انگشتی قرمز میآید بیرون:

 " چون می خواسی بیام .. من!"

  در هال را باز می کند و بیرون می رویم . سرم همچنان به عقب برمی گردد و تصویر مردی با ریش و سبیل و صورتی گرد و هیکلی متوسط هی جلوی چشمهام می آید و می رود :                   

 " شوهرمه ! تو همزاد خیالیمی نه؟ !!"

می ایستد .نگاهش زوم می شود توی چشمهام:

 " خستم شد از دیوونه بازی هات! "

ریش و سبیل در می آورد و شلوارش می شود بنفش جیغ :

 " بسه دیگه! "

می گویم : " دکتر گفت بخدا!"

می بوسدم. می گویم : " همسایه ها می بینند"  و سرم را می دزدم

 پله ها را یکی یکی بالا می رویم . نور خورشید چشمم را بیشتر و بیشتر می زند . توی پاگرد طبقه سوم زن همسایه با تعجب نگاهم می کند و رد می شود و روی پاگرد بعدی می ایستد و نگاهمان می کند  . می گویم:

 " تند برو بایس می رفتیم پایین نه بالا! " 

برمی گردد توی چشمهام خیره می شود و دنبالش راه می افتم باز..

رسیده ایم بالای پشت بام . نور خورشید چشمهام را جمع می کند .. جایی توی سرم تیر می کشد .. دستهاش رااز هم باز می کند و چند قدم از من فاصله می گیرد  و می گوید : " بیا!"

 نگاهش می کنم  هی آن مرد سبیل دار می شود و هی خودش می شود و من یک قدم به جلو بر می دارم  و یک قدم عقب .. می خندد ..همان خنده موذیانه و جذاب:

" چقدر دوستم داری؟؟"

 صدا از درونم می لرزد تا می آید بیرون :

 " خییلییی! "

 یک قدم به جلو بر می دارم

"کی راحت می شم از دستت؟! "

 یک قدم به عقب بر می دارم

چشمهای درشت قهوه ایش پر آب می شود:

" خیلی دوست دارم! "

یک قدم به جلو بر می دارم

دستش را می برد توی موهاش ریش و سبیلش تکان تکان می خورد:

" دارم تحملت می کنم !"

 مستاصل می گوید . یک قدم به عقب بر می دارم

بوی دیویدف مردانه همه فضا را می گیرد

پشتش را می کند به من و می رود تا لبه پشت بام  دنباش می دوم

 " نرووو!"

زیر چشمهام مثل نبض می زند و چیزی توی سرم تیر می کشد دستهاش را باز می کند  و اینبار می دوم طرفش ...

بندر عباس شهریور 1390