این روزها...

این روزها، ته قلمم گیر کرده  بین دندانهام و زل زده ام به کاغذی سفید و با خودم می گویم :

چه خواهم کرد من با پریشانیم ؟

چه خواهم کرد من بااین همه سیاهی؟

چه خواهم کرد من با خونی که در رگانم می جوشد؟

چه خواهم کرد من با فردا؟

چه خواهم کرد من با هراسم؟

چه خواهم کرد من با هجوم بی وقفه ی کلمات در سرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چگونه است که خود کشی نمی کنم در برابر آینه ای؟!

 

 

" ... چگونه است که بیرون نمی کشم رگانم را

تا با آنها نردبانی بسازم

و بگریزم به آن سوی شب

چه خواهم کرد من با هراسم؟!

دیگر نمی رقصد پرتو نوری در لبخندم

نیز دیگر آشیان نمی کند کبوتری بر شاخسار خیالم

چگونه است که خودکشی نمی کنم در برابر آینه ای؟!!!  "

                                                   آله خاندرا پیزارنیک ـ آرژانتین

ادامه نوشته

... سلام

  پیشتر خواندم : " سکوت سرشار از ناگفته هاست... "

  ...و پیشتر از آن خوانده بودم : " از آواز ما خفته همسایگان  بی آرام گشتند در خوابها "

  ...و اندیشیدم که پیشترها بیشتر به کار امروز آید .

  ...و پیشترها را پیشتر آوردم .کلماتِ به زبان نیامده را‌ ، تا بل :

   " از آواز ما خفته همسایگان

   بی آرام گردند در خوابها...."