این روزها...
این روزها، ته قلمم گیر کرده بین دندانهام و زل زده ام به کاغذی سفید و با خودم می گویم :
چه خواهم کرد من با پریشانیم ؟
چه خواهم کرد من بااین همه سیاهی؟
چه خواهم کرد من با خونی که در رگانم می جوشد؟
چه خواهم کرد من با فردا؟
چه خواهم کرد من با هراسم؟
چه خواهم کرد من با هجوم بی وقفه ی کلمات در سرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 3:52 توسط مریم تنگستانی
|
این روزها از هر چه بند بیزارم/ازقیدوبند/ازکمربند/ازبندهای خیاطی که دستهای مادرم را می برند/ازسینه بندم که جای بندش روی شانه ام مانده است/ازدوستهای نیم بند/ازبند/ازقید/ازپند/شانه ای می خواهم /شانه ای /شا../کاشانه ای...