ما سی و شش نفر
ما سي و شش نفر بوديم. بعدها شديم چهار نفر. اين يك نامه است اما از بالاتر كه نگاه كنيم مي تواند يك داستان كوتاه باشد. آن سي و شش نفر و آن چهار نفر شخصيتهاي داستان اند. شخصيتهاي اصلي داستان كه جزء فرعي ترين شخصيتهاي دنيا هستند. من كه جزء چهار نفرم ، راوي ام. و اما... داستان يك شخصيت خيلي اصلي دارد كه مخاطب اين نامه است و هيچ اطلاع خاصي از او در دسترس نيست. به همين دليل اين شخصيت هيچگونه پردازشي ندارد.
خب ماجرا از آنجا شروع شد كه من كه جزء چهار نفرم و راوي ام تصميم گرفتم يك كاري كنم كه...كه..آن اتفاق نيفتد . كدام اتفاق؟! همان كه سي و شش نفر را به چهار نفر تقليل داد. سي و شش نفر تمام دوستاني هستند كه من از بچگي تا به حال داشته ام. اما چه اتفاقي... يك اتفاق خيلي ساده كه ممكن است توي زندگي خيلي ساده ي خيلي از سي و شش نفر ها بيفتد : " بدبختي ! "
" بدبختي" نه به همان معناي واژه اش، به همان معنا كه..كه...سي و شش نفرشان در برهه هاي مختلف گفتند . گوش كنيد :
" من رفتم پي بدبختيم ! "
اين صدا را هر روز ممكن است بشنويد . فرض بگيريد توي صف نانوايي ، توي درمانگاه يا ميوه فروشي محل يا هر جاي ديگر و هر كدام از اين صداها ممكن است يكي از اين سي و شش نفر باشد...
خب اولين اقدام من كه راوي ام و جزء آن چهار نفر ، شناسايي علت بود: " بدبختي ! "
دردسرتان ندهم خيلي زود به اين نتيجه رسيدم كه بدبختي سي و شش معناي مختلف دارد كه شناسايي هر كدامش از عهده من خارج است.
و اما...
از بچگي يك نفر بود كه ناخن پايمان هم كه به جايي مي خورد صدايش مي كرديم و خيلي معروف بود به خبره بودن در گره گشايي و شفا و از اين قبيل كارها و او همان شخصيت خيلي اصلي داستان است و از آنجا كه تجربه ثابت كرده تنها صدا كردنش افاقه نمي كند( كما اينكه وقتي ناخن پايمان جايي مي خورد و صدايش مي كرديم ، بايستي درد ناخن را مي كشيدیم و حلقمان هم خشك مي شد و او صبورانه مي نگريست... حتما مي نگريست.) ، گفتم نامه اي بنويسم برايش و نوشتم كه در اين صورت حلقمان هم تر مي ماند:
سلام...
ما چهار نفريم. يعني از اول سي و شش نفر بوديم بعد شديم چهار نفر . همه رفتند پي بدبختيشان.
حالا شما دوتا راه داريد يا كاري كني كه ما چهار نفر نرويم پي بدبختي امان يا كاري كني كه من كه راوي ام و جزء آن چهار نفر بروم پي بدبختي ام . يعني قبل از آنكه آن سه نفر بروند.
تمام
راوي
این روزها از هر چه بند بیزارم/ازقیدوبند/ازکمربند/ازبندهای خیاطی که دستهای مادرم را می برند/ازسینه بندم که جای بندش روی شانه ام مانده است/ازدوستهای نیم بند/ازبند/ازقید/ازپند/شانه ای می خواهم /شانه ای /شا../کاشانه ای...