آن خانه توی کابل بالکن نداشت
بصیر و بیتا خواب هستند . بالای سرشان نشسته ام به تو نگاه می کنم و میل های بافتنی توی دستم می چرخند یکی زیر یکی رو.
حتی پلک نمی زنی، زل زده ای به پنجره ..گاهی با خودت نجوا می کنی و دوباره ساکت بی انکه پلک بزنی زل می زنی به پنجره. میل های بافتنی توی دستم می چرخند ، زیر، رو، زیر ...رو ..زیر..رو..می آیم کنارت می نشینم. ریش و سبیلت جوگندمی شده و جذابتر به نظر می رسی ...چندتا چین منظم به فاصله ی تقریبا یکسان هم افتاده گوشه ی چشمهات،چشمهات ...زیر رو زیر رو زیر...انگار گردابی شده چشمهات که هر چیزی را در خودش می پیچاند و غرق می کند.
میل ها را می گذارم کنار ردیف بعد همه زیر و ردیف بعد همه رو دارم برای بصیر ژاکت می بافم ..تهران سرد است .. تو زل زده ای به پنجره .
دستم را دراز می کنم تا دستت را بگیرم ، یک آن دستهات را به هوا بلند می کنی و با حد صدا داد می زنی:
من کجا اشتباه کردم؟!
صدات می پیچد توی سرم انگار توی یک اتاق خالی از اثاث ،هی دور و نزدیک می شود .چشمم را می بندم . بصیر و بیتا بیدار شده اند نشسته اند و گریه می کنند . صدای فریاد تو دور و نزدیک می شود : مه رو ...مه رو ... مه رو...و رفته رفته ضجه می شود صدات.
برقی از چشمم می گذرد از همان برقها که پشتش سر درد می آید
چشمهام را باز می کنم . سرم را میان دستهام می گیرم و می دوم سمت آشپزخانه .
در بالکن باز است. از بالا پایین را نگاه می کنم . جایی در سرم مثل نبض می زند چشمم را می بندم .
تو فریاد می زنی: مه رو و ضجه می زنی .بصیر و بیتا گریه می کنند .
چشمم را باز می کنم . یک لحظه سکوت همه صدا ها را می بلعد ...
تو خواب بودی . بصیر و بیتا هم . از صدای باز شدن در هال بیدار شدم . من نشسته بودم روی تخت. خودش بود..خودش.. همان سرباز .. با لگد در اتاق خواب را باز کرد من روی تخت نشسته بودم به چشمهاش نگاه می کردم و به حرکت پاهاش . دستم را سپر سینه ی عریانم کردم و بعد ملافه را پیچاندم دورم و دویدم سمت آشپزخانه.
می دویدم سمت آشپزخانه و تو را هم می دیدم ..داشتی سرت را به دیوار می کوبیدی ...خون می دیدم خون که از پیشانی ات راه افتاده بود و از نوک بینی ات روی فرش می چکید.. صدا ها را هم می شنیدم ..
تو گفتی : بی آبرو شدم..
باید از کابل کوچ کنیم ...
بعد صداها آرامتر اما چند تایی و درهم شد : جنگ ...لعنت ..میرویم...لعنت...ایران می رویم..ایران می رویم..ایران...جنگ...ایران..
دویدم سمت آشپزخانه . هیکل عریانم توی ملافه پیدا و پنهان می شد . در بالکن باز بود .
تو صدایم زدی گفتی : بی آبرو شدم.. بعد صدای اتوبوس و خمپاره ها و تیر و تفنگ و تصویر آن سرباز با چشمهای سرخ و موهای بور...
آن خانه توی کابل بالکن نداشت.. من افتاده بودم گوشه اتاق .بدنم سرد بود وهیچ صدایی نبود تنها لرزش خفیف دستم بود وصدای النگوهام که به هم می خورد. رفته بودی برای بیتا شیر بگیری .در با لگدی محکم باز شد . بصیر پر صدا گریه می کرد در باز شد و آن سرباز با چشمهای سرخ و موهای بور خندید .. من دویدم سمت آشپزخانه اما آن خانه بالکن نداشت... تکان نمی خوردم . چشمهام را بستم و باز کردم... لوله تفنگ روی شقیقه بصیر بود ..چشمهام را بستم ... صدای خنده بود و صدای گریه بصیر ... چشمهام را باز کردم ... لوله تفنگ روی صورتم بازی می کرد ... چشمهام را بستم ... دردی در لگنم پیچید و در کمرم و ... چشمهام را باز کردم... ملافه را تو دورم پیچیدی و خم شدی دانه دانه لباسهام را از زمین جمع کردی و قطره های خون و اشک از بینی ات می چکید...
دویدم سمت آشپزخانه. در بالکن باز بود به عقب نگاه کردم هیکل مردانه ای بود تو بودی یا سرباز... فرصت فکر کردن نداشتم ... سربازها همه جا هستند همه جا... تو گفتی تهران امن است تو پنجره را باز کردی و گفتی : ببین همه خوابند. اما سربازها همه جا هستند همه جا..همه جا..
بصیر و بیتا گریه میکنند با فریاد تو از خواب پریدند..آرام باش ..آرام..آرامتر...
تمام
مرداد ۱۳۸۹ بندرعباس
این روزها از هر چه بند بیزارم/ازقیدوبند/ازکمربند/ازبندهای خیاطی که دستهای مادرم را می برند/ازسینه بندم که جای بندش روی شانه ام مانده است/ازدوستهای نیم بند/ازبند/ازقید/ازپند/شانه ای می خواهم /شانه ای /شا../کاشانه ای...