بی سایه ها
" بی سایه ها "
هیچ کس جز من نمی داند در طبقه دوم ساختمان متین - واحد 124- مردی مرده است.
بوی نم و ماندگی فضا را گرفته . رنگ زرد دیوار پوسته شده و با هر تکان پرده پوسته ای در هوا می لغزد و رقص کنان بر کف حال می نشیند . یک میز ناهار خوری 4 نفره با دو صندلی در گوشه چپ و یک دست مبل هفت نفره که یک میز بیضی را احاطه کرده در وسط و کارتون های کوچک و بزرگ بسته بندی شده در گوشه سمت راست هال تلنبار شده اند.
من راوی ام و اینجا واحد 123 آپارتمان متین است. باد پرده اخرایی را بار دیگر به هوا بلند می کند وپوسته ای از دیوار ول می شود . پرده هنوز بر دوش باد سوار است و هم باد است انگار که آواز زنانه ای را می گرداند در هال: چه کنم بسته به دنیای خیالم...چه کنم ..چه کنم..چه کنم..
صدا برای لحظه ای قاطی بوی نم و ماندگی راکد می ماند وسط مبلها ؛ پرده اخرایی آرام می گیرد و پوسته خودش را روی سرامیک میلغزاند و جا خوش می کند .صدا می رود توی آشپزخانه: با من یه همصدا نیست ..با من اوهوم.. اوهوم.. هوووم .
در پی صدای شره آب که به کتری می ریزد و غیِژه در ، هیکل قناس مردانه ای دستهاش را به دو سمت باز کرده و به سینه می کوبد : به به چه هوایی!..چه روزی!..کی بیدار شدی بانوی زیبا رو؟! ·
خنده بی رمقی چین می اندازد گوشه دهان زن که فلاسک چای را باوسواس زیر شیر آب می شوید :خیلی کار داریم امروز ! کامیون کی میاد؟
مرد صندلی ناهار خوری را عقب می کشد می نشیند و سرش را تکان تکان می دهد: میاد ..میاد.
زن فلاسک را کنار آبچک می گذارد بر می گردد سمت مرد چشمش را درشت می کند: کی؟ دستهاش رابه هوا بلند می کند: کی میاد؟... گفتم کی میاد؟
-دوازده اونطرفا
-دوازده ؟ ! تا اون موقع چه غلطی کنیم عزیزم؟
-خب کارای باقی مونده.
- کاری باقی نمونده!
- صبحونه می خوریم و از همسایه ها خداحافظی می کنیم و..
زن مجال نمی دهد : بوی گند استنشاق می کنیم و..
سوت کتری می کشاندش سمت اجاق . فلاسک را با دولیوان می کوبد روی میزچشمش را را ریز می کند و زل می زند توی چشمهای مرد:
- از کدوم همسایه ؟
- چی.. کدوم همسایه؟
-خدا حافظی رو می گم
- بگذر بابا منم یه چیزی گفتم
- نه جدی 122 که خالیه 124 هم که خالی تر
- چرا ؟! ..124 که هس
-شریفی؟! ترو خدا تو به اون می گی همسایه؟ تو این 2 سال بیشتر از ده کلمه با ما حرف نزده
-خب ماهم با اون حرف نزدیم
- بره گم شه مردک دیوونه
زن چشمش را می بندد و برای لحظه ای سکوت می کند بعد نفس عمیقی می کشد و بوی ماندگی می پیچد توی دماغش: " همسایه کدومه بی سایه ان اینا. " با دستیش که فلاسک چای را گرفته به در توالت اشاره می کند و مرد خیز بر می دارد سمت توالت در را می بندد و چشمش را ریز می کند و یک جفت ابروی پرپشت سیاه می افتد روی پلکهاش. با پشت دست ضربه ای به بازوی زن می زند: هی ببینم نکنه حامله ای؟
زن دستش را از جلوی دهانش بر می دارد . خیره می شود توی چشمهای مرد . انگارکه در عمق چشمان افتاده مرد دنبال بچه می گردد.فلاسک چای را بالا می برد : لیوانتو بده به من .
ـآره از شریفی
-چی؟
- هیچی می گم از شریفی حامله ام
مرد حبه قندی به دهان می برد . باد بوی نا را می زند توی صورتش دهانش را به سمت بالا جمع می کند .پرده اخرایی توی هوا تکان تکان می خورد مرد می گوید :" ولی من تقریبا هر روز می دیدمش..بجز دیروز و... پریروز."
زن با دست بو را پس می زند : " دیروز توی پاگرد دیدمش ..خسته و مریض به نظر می رسید و مدام سرفه می کرد " مرد باقی چایش را هورت می کشد: " خب؟! "
- خب هیچی سلام کردم علیکی گفت و نگفت و رد شد ... هیکلش رو به زور از پله ها بالا می کشید
مرد لیوان را تا نزدیک فلاسک پیش می برد: خب اونوقت تو... هیچی نگفتی؟
-چی باید می گفتم؟
- مثلا حالتون خوبه ؟ کمکی از من ساخته اس؟
-نه بابا نگفتم.
- این روزنامه رو دیروز خریدم هنوز نخوندمش شد رو میزی ؟!
- روزنامه نداشتیم خب. روزنامه ها رو بردیم اون خونه دیوارو می خواسن رنگ کنن . لیوان را به سمت مرد می سراند: خیلی ام ارزش خوندن نداشت حالا
مرد تای روزنامه را بر می گرداند :" قرمز سریعترین رنگ در جهان! "
زن از گوشه چشم خیره شده به زیر میز و دندان قروچه می کند .یک لنگه دمپایی اش را می گذارد روی میز نفس عمیقی میکشد بوی نا می پیچد توی سرش جیغ بلندی می کشد و خیز بر می دارد زیر میز وچند بار دمپایی اش را روی سرامیک می کوبد نفسش را با فشار بیرون می دهد: اووووف . هیکلش را از زیر میز می کشاند بیرون و خودش را روی مبلی ولو می کند لپش رااز بادپر می کند و با فشارخالی میکندو از روی میز سیگاری بر می دارد
مرد فلاسک و لیوانها را کنار می زند روزنامه را می کشد بیرون : " خسرو شکیبایی هم مرد! " زن دود
سیگار را با فشار بیرون می دهد: " اون خونه که سوسک نداره هان؟ "
- کشتیش ؟! می ذاشتی این روز آخری رو نفس بکشه ما که داریم می ریم.
زن با سرفه ای سینه اش را صاف می کند : " سرطان ریه داشت؟ "
مرد سرش را تکان می دهد
زن سیگار را زیر پایش خاموش می کند: " طرح حذف یارانه ها هم رفت مجلس!...فرقی نمی کنه ..سرطان ریه... سرطان خونه... سرطان جامعه..
مرد روزنامه را پرت می کند روی میز : " گفتی شریفی سرفه می کرد؟ "
زن سرش را پایین می اندازد
-تو هیچی نگفتی
- نوچ.
-هیچی هیچی؟
- اوهوم... این پسره سوپریه مزدک می گفت از وقتی زنش مرده با زنا میونه خوبی نداره یکی دو بار تو سوپر سر پرچانگی زنها عصبانی شده و سر مزدک فریاد کشیده!
- ولی ما امتحان نکردیم
-امتحان نمی خواست عزیزم کاملا مشخصه که اون میلی به ارتباط با همسایه ها نداره
- حالا ما یه شام دعوتش می کردیم نمیومد هم نمی یومد
- نکردیم عزیزم نکردیم و رفت
زن پاکت سیگار را بر می دارد می آید سمت مرد. مرد با چشم پوسته رنگی که در هوا می رقصد را دنبال می کند پوسته که روی سرامیک جا خوش می کند بر می گرددسمت زن: " زنش چطور مرد؟ "
زن شانه اش را بالا می اندازد پیشانی در هم می کند: " اصلا چرا حرف امروز ما شده این مردک؟ "
ـ خب بیا بریم ازش خدا حافظی کنیم و حالش رو بپرسیم اصلا فکر می کنی الان داره چیکار میکنه هان؟
زن کلافه کف دستهاش را روی میز می کوبد چشمش را می دراند : " چه می دونم ... عکس زنش رو تو
بغل گرفته داره گریه می کنه ...نه صبر کن صدای سیفون آومد گمونم تو مستراح باشه... نه داره لباس می پوشه که بره بیرون... نه نه نه.. کتاب می خونه... نه صبحونه کوفت می کنه... نه مرده...هزار کار و بدبختی داریم گیر داده به شریفی.. پاشو زنگ بزن به کامیون ..
گمان کردم کسی جز من نمی داند توی آپارتمان 124 مردی مرده من حامد شریفی راوی این داستانم .من یک راوی مستاصلم. من هیچگاه نتوانستم با معین و زنش حرف بزنم دیروز بعد از دیدن زن معین توی راه پله باز هم حرفی نزدم شروع کردم به سرفه کردن من کلافه بودم . زنها توی سوپری مزدک از رفتن معین و زنش می گفتند من بر آشفته شدم و سرشان هوار کشیدم...هیچ کس نمی داند که من چقدر به صدای خش دار زن معین وقتی توی آشپزخانه می خواند خو کرده ام ..هیچ کس نمی داند من چقدر احساس قدرت می کنم وقتی معین سر بحث های سیاسی با زنش کم می اورد..هیچ کس نمی داند تمام شبها که صداهای 123 به اتاق خواب می روند مردی در 124 با ملحفه و تخت و بالشش کشتی میگیرد..ولی.. امروزدرباره من حرف زدند حتما قبلا هم این کار را کرده اند.
باد اما پرده اخرایی را بیرون می کشد پنجره را باز و بسته می کند رنگهای پوسته شده را می رقصاند و من را می برد.
پایان ـ بهمن ماه ۱۳۸۸ ـ بندرعباس
این روزها از هر چه بند بیزارم/ازقیدوبند/ازکمربند/ازبندهای خیاطی که دستهای مادرم را می برند/ازسینه بندم که جای بندش روی شانه ام مانده است/ازدوستهای نیم بند/ازبند/ازقید/ازپند/شانه ای می خواهم /شانه ای /شا../کاشانه ای...