بی سایه ها

 

 " بی سایه ها "

هیچ کس جز من نمی داند در طبقه  دوم ساختمان متین - واحد 124-  مردی مرده است.

 بوی نم و ماندگی فضا را گرفته . رنگ زرد دیوار پوسته شده  و با هر تکان پرده پوسته ای  در هوا می لغزد و رقص کنان بر کف حال می نشیند . یک میز ناهار خوری 4 نفره با دو صندلی در گوشه چپ و یک دست مبل هفت نفره که یک میز بیضی را احاطه کرده در وسط  و کارتون های کوچک و بزرگ بسته بندی شده در گوشه سمت راست هال تلنبار شده اند.

من راوی ام  و اینجا واحد 123 آپارتمان متین است. باد پرده اخرایی را بار دیگر به هوا بلند می کند وپوسته ای از دیوار ول می شود . پرده هنوز بر دوش باد سوار است و هم باد است انگار که آواز زنانه ای را می گرداند در هال: چه کنم بسته به دنیای خیالم...چه کنم ..چه کنم..چه کنم..

 صدا برای لحظه ای  قاطی بوی نم  و ماندگی راکد می ماند وسط مبلها ؛ پرده اخرایی آرام می گیرد و پوسته خودش را روی سرامیک میلغزاند و جا خوش می کند .صدا می رود توی آشپزخانه:  با من یه همصدا نیست ..با من اوهوم.. اوهوم.. هوووم    . 

در پی صدای شره آب که به کتری می ریزد و غیِژه در ، هیکل قناس مردانه ای  دستهاش را به دو سمت باز کرده و به سینه می کوبد :  به به چه هوایی!..چه روزی!..کی بیدار شدی بانوی زیبا رو؟! ·      

خنده بی رمقی چین می اندازد گوشه دهان زن که فلاسک چای را باوسواس زیر شیر آب می شوید :خیلی کار داریم امروز ! کامیون کی میاد؟

مرد صندلی ناهار خوری را عقب می کشد  می نشیند و سرش را تکان تکان می دهد: میاد ..میاد.

زن فلاسک را کنار آبچک می گذارد بر می گردد سمت مرد چشمش را درشت می کند: کی؟ دستهاش رابه هوا بلند می کند: کی میاد؟... گفتم کی میاد؟

-دوازده اونطرفا

-دوازده ؟ ! تا اون موقع چه غلطی کنیم عزیزم؟

-خب کارای باقی مونده.

- کاری باقی نمونده!

- صبحونه می خوریم و از همسایه ها خداحافظی می کنیم و..

زن مجال نمی دهد :  بوی گند استنشاق می کنیم و..

سوت کتری می کشاندش سمت اجاق . فلاسک را با دولیوان می کوبد روی میزچشمش را را ریز می کند و زل می زند توی چشمهای مرد:

- از کدوم همسایه ؟

- چی.. کدوم همسایه؟

-خدا حافظی رو می گم

- بگذر بابا منم یه  چیزی گفتم

- نه جدی 122 که خالیه 124 هم که خالی تر

- چرا ؟! ..124 که هس

-شریفی؟! ترو خدا تو به اون می گی همسایه؟ تو این 2 سال بیشتر از ده کلمه با ما حرف نزده

-خب ماهم با اون  حرف نزدیم

- بره گم شه مردک دیوونه

  زن چشمش را می بندد و برای لحظه ای سکوت می کند  بعد نفس عمیقی می کشد و بوی ماندگی  می پیچد توی دماغش: " همسایه کدومه بی سایه ان اینا. "  با دستیش که فلاسک چای را گرفته به در توالت اشاره می کند و مرد خیز بر می دارد سمت توالت  در  را می بندد و چشمش را ریز می کند و یک جفت ابروی پرپشت سیاه می افتد روی پلکهاش. با پشت دست ضربه ای به بازوی زن می زند: هی ببینم نکنه حامله ای؟

 زن دستش را از جلوی دهانش بر می دارد . خیره می شود توی چشمهای مرد . انگارکه در عمق چشمان افتاده مرد  دنبال بچه می گردد.فلاسک چای را بالا می برد : لیوانتو بده به من .

ـآره از شریفی

-چی؟

- هیچی می گم از شریفی حامله ام

مرد حبه قندی  به دهان می برد . باد بوی نا را می زند توی صورتش دهانش را به سمت بالا جمع می کند .پرده اخرایی توی هوا تکان تکان می خورد مرد می گوید :"  ولی من تقریبا هر روز می دیدمش..بجز دیروز و... پریروز."

زن با دست بو را پس می زند : " دیروز توی پاگرد دیدمش ..خسته و مریض به نظر می رسید و مدام سرفه می کرد "  مرد باقی چایش را هورت می کشد: " خب؟! "

- خب هیچی سلام کردم علیکی گفت و نگفت و رد شد ... هیکلش رو به زور از پله ها بالا می کشید

مرد لیوان را تا نزدیک فلاسک پیش می برد: خب اونوقت تو... هیچی نگفتی؟

-چی باید می گفتم؟

- مثلا حالتون خوبه ؟ کمکی از من ساخته اس؟

-نه بابا نگفتم.

- این روزنامه رو دیروز خریدم هنوز نخوندمش شد رو میزی ؟!

- روزنامه نداشتیم خب. روزنامه ها رو بردیم اون خونه  دیوارو می خواسن رنگ کنن  . لیوان را به سمت مرد می سراند:  خیلی ام ارزش خوندن نداشت  حالا

مرد تای روزنامه را بر می گرداند :"  قرمز سریعترین رنگ در جهان! "

 زن از گوشه چشم خیره شده به زیر میز و دندان قروچه می کند .یک لنگه دمپایی اش را می گذارد روی میز نفس عمیقی میکشد بوی نا می پیچد توی سرش جیغ بلندی می کشد و خیز بر می دارد زیر میز وچند بار دمپایی اش را روی سرامیک می کوبد نفسش را با فشار بیرون می دهد: اووووف .  هیکلش را از زیر میز می کشاند بیرون  و خودش را روی مبلی ولو می کند لپش رااز  بادپر می کند و با فشارخالی میکندو از روی میز سیگاری بر می دارد

مرد فلاسک و لیوانها را کنار می زند روزنامه را می کشد بیرون : " خسرو شکیبایی هم مرد! "  زن دود

سیگار را با فشار بیرون می دهد: " اون خونه که سوسک نداره هان؟ "

- کشتیش ؟! می ذاشتی این روز آخری رو نفس بکشه ما که داریم می ریم.

 زن با سرفه ای سینه اش را صاف می کند : "  سرطان ریه داشت؟ "

 مرد سرش را تکان می دهد

 زن سیگار را زیر پایش خاموش می کند: " طرح حذف یارانه ها هم رفت مجلس!...فرقی نمی کنه ..سرطان ریه... سرطان خونه... سرطان جامعه..

مرد روزنامه را پرت می کند روی میز : " گفتی شریفی سرفه می کرد؟ "

زن سرش را پایین می اندازد

-تو هیچی نگفتی

- نوچ.

-هیچی هیچی؟

- اوهوم... این پسره سوپریه مزدک  می گفت  از وقتی زنش مرده با زنا میونه خوبی نداره یکی دو بار تو سوپر سر پرچانگی زنها عصبانی شده و  سر مزدک فریاد کشیده!

- ولی ما امتحان نکردیم

-امتحان نمی خواست عزیزم کاملا مشخصه که اون میلی به ارتباط با همسایه ها نداره

- حالا ما یه شام دعوتش می کردیم نمیومد هم نمی یومد

- نکردیم عزیزم نکردیم و رفت

زن پاکت سیگار را بر می دارد می آید سمت مرد. مرد با چشم پوسته رنگی که در هوا می رقصد را دنبال  می کند  پوسته که روی سرامیک جا خوش می کند بر می گرددسمت زن: " زنش چطور مرد؟ "

زن شانه اش را بالا می اندازد پیشانی در هم می کند: " اصلا چرا حرف امروز ما شده این مردک؟ "

ـ خب  بیا بریم ازش خدا حافظی کنیم و حالش رو بپرسیم اصلا فکر می کنی الان داره چیکار  میکنه هان؟

زن کلافه کف دستهاش را روی میز می کوبد چشمش را می دراند : " چه می دونم ... عکس زنش رو تو

بغل گرفته داره گریه می کنه ...نه صبر کن صدای سیفون آومد گمونم تو مستراح باشه... نه داره لباس می پوشه که بره بیرون... نه نه نه.. کتاب می خونه... نه صبحونه کوفت می کنه... نه مرده...هزار کار و  بدبختی داریم گیر داده به شریفی.. پاشو زنگ بزن به کامیون ..

                                                 

 گمان کردم کسی جز من نمی داند  توی آپارتمان 124 مردی مرده من حامد شریفی راوی این داستانم .من یک راوی مستاصلم.  من  هیچگاه نتوانستم  با معین و زنش حرف بزنم دیروز بعد از دیدن زن معین  توی راه پله  باز هم حرفی نزدم شروع کردم به سرفه کردن   من کلافه بودم . زنها توی سوپری مزدک از رفتن معین و زنش می گفتند  من بر آشفته شدم و سرشان هوار کشیدم...هیچ کس نمی داند که من چقدر به صدای خش دار زن معین وقتی توی آشپزخانه می خواند خو کرده ام ..هیچ کس نمی داند من چقدر احساس قدرت می کنم وقتی  معین   سر بحث های سیاسی با زنش کم می اورد..هیچ کس  نمی داند  تمام شبها که صداهای 123 به اتاق خواب می روند مردی در 124 با ملحفه و تخت و بالشش کشتی میگیرد..ولی.. امروزدرباره من حرف زدند حتما قبلا هم این کار را کرده اند.

باد اما  پرده اخرایی را بیرون می کشد پنجره را باز و بسته می کند رنگهای پوسته شده را می رقصاند و من را می برد.

پایان ـ بهمن ماه ۱۳۸۸ ـ بندرعباس

 

 

عطری که من دوست دارم

 

اصلا برای چه آمده ای اینجا؟! ...همین است که می گویم نانجیبی دیگر.. کسی  سرش را توی سینک ظرفشویی می شوید؟!... جمع کن برو توی هال تا بیایم موهایت را خشک کنم...نمی گویی سرما می خوری؟!...جمع کن برو توی هال تا بیایم..

نه... تو اصلا آن حرف را نزدی..خودم زده بودم...قرص ها را هم خودم خوردم..خودم هم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم...

خب آن حرفها را پس می گیرم..برو توی هال لعنتی.. شیر آب را ببند .. دیوانه چکار می کنی با خودت؟!...

این تیغ توی دستت چه کار می کند...  سرم را بخورد یادم رفت قایمشان کنم...چه پهن شده ای توی آشپزخانه ..بلند شو برو توی هال...

آن روز که توی بیمارستان بودی ...  خوب  ...بودم...

یادت هست دستم را گرفتی ، گفتی  بیا از اینجا فرار کنیم..   گفتی  از پنجره هیجانش بیشتر است...  خب لعنتی از پنجره افتادیم اینجا.  ..افتادیم توی این خانه سیاه سی متری....نگفتی تا آخر عمر اینجا بمانیم. ..  نگفتی نفست را ول کن توی صورتم ...نگفتی سیگار. . بازهم سیگار؟!...در آن اتاق را باز نکردی..گفتی بپیچ به چپ... و پیچیدم و پیچیدیم در هم؟!...

...بعدش تو نبودی...بعدش رفتی..آن هم خیال بود..  این لعنتی هم به خیال ، توی شکمم بزرگ شد...بزرگ و بزرگتر...ببینش...دستت را بگذار روی شکمم..تو رفتی..خب من روی تخت بیمارستان بودم تو نبودی..مرفین بود ...تو نبودی...اینکه دروغ نیست. دستت را بگذار....ببین هنوز داغ است...

بپیچ دورم...خیلی وقت است نپیچیده ای لعنتی..بگذار دنیا بپیچد..تو بپیچی....دنیا که بیاید اسم تو را می گذارم روش....اسم تو را می گذارم درد...

من و درد افتاده ایم وسط آشپزخانه....تو نیستی ..تو نبودی...خودم قرصها را خوردم..خودم توی آشپزخانه افتاده ام...نه اصلا تو آن حرف را نزده بودی..خودم زدم...خودم گفتم دوستت دارم لعنتی خودم گفتم بیا از بیمارستان فرار کنیم و فرار کردیم..

خودم توی هال دستت را گرفتم ...خودم آوردمت توی آشپزخانه ...خودم آن لعنتی را دادم دستت...خودم گفتم بیا از این خانه لعنتی فرار کنیم...خودم افتاده ام کف آشپزخانه....خودت پیچیده ای در من...خودت راه افتاده ای کف آشپزخانه....سرخ....گرم...با عطری که من دوست دارم

 

پاییز ۸۸ - بندرعباس

 

اندر تحلیل و معرفی یک کتاب

عنوان کتاب: دکتر نون زنش را بشتر از مصدق دوست دارد

نویسنده : شهرام رحیمیان

ناشر: نیلوفر

قیمت پشت جلد:۱۱۰۰۰ ریال

  چاپ اول 1380 چاپ دوم1383

 

 چه کسی دکتر نون را بیشتر دوست دارد؟!...

(غلبه عشق بر سياست)

 داستان روايتی روان و محكم از موضوعي خاص است كه به رغم ديگر داستانهايي كه در ميداني تاريخي گام بر ميدارند وراي مسائل تاريخي به جدال عشق و سياست در بين ملتي مي پردازد كه همواره در ذهن خود براي واژه قهرمان تعريفی خاص دارد و مهر خائن را بر پيشاني دكتر نون هايي مي كوبد كه علارغم تحمل شكنجه هاي رنگارنگ زندان و دهان باز نكردن هايش وقتي پاي عشقش به ميان مي آيد وا داده و تن به مصاحبه اي راديويي عليه مصدق كه مرادش است مي دهد.ولي اين پايان ماجرا نيست.  تازه آغاز جدال است . جدال خود با خود ( جدال درونی)  و جدال خود با اجتماع( جدال بیرونی) که داستان را پیش می برند                                                     

(غلبه سياست بر عشق) 

در نیمه اول داستان سياست مغلوب عشق مي شود ولي در قسمت دوم داستان را در بطن اجتماع مي بينيم كه اجتماع نيست جز فرهنگ سنتي اين قهرمان وا داده. حالا به خاطر هر چيز كه مي خواهد باشد…داستان زماني شروع مي شود كه تمام اتفاقات افتاده و ما هستيم و راويي كه دكتر نون است و مدام با خودش كلنجار ميرود و ما هستيم و تضاد هاي دروني اين شخصيت كه سرشار از عذاب وجدان است و ترس خائن به شمار آمدن لحظه اي تصوير مصدق را از جلوي چشمانش محو نمي كند تا آنجا كه در خصوصي ترين لحظات زندگيش تصويرمصدق را مي بينيم وبعد نتيجه تمام اين كنش هاي دروني و بيروني دكتر نوني مي سازد دائم الخمر و كج خلق كه خانه را تبديل به زنداني همراه باشكنجه مي كند براي خود  و همسرش مثال زندان سياسي و بلكه بدتر.                                                                                                          

نمود آشكار اين شكنجه و خود در گيري ميتواند ان جا باشد كه دكتر نون در جواب همسرش ملك تاج مي گويد بچه مي خواهيم چكار ؟اصلا آدم خائن بچه مي خواهد چه كار .البته نه دقيقا با همين واژه ها ولي به همين مضمون.                                                                                 

اما بازنده واقعي چه كسيست؟ملك تاج-ملك تاج كه در ابتدا مظلوميت و ويراني او به چشم مي آيد و مرگش نيز گواه بيروني اين مدعاست؟                                                                 

نه با اندكي تامل ميتوان گفت نه ويران شده واقعي دكتر نون است كه تا پايان داستان دارد دست و پا مي زند و بعد از داستان هم. كه تصوير مصدق لحظه اي از پيش رويش محو نمي شود (ترس و عذاب وجدان)كه در اقدامي دست به ربودن جسد زنش از سرد خانه بيمارستان مي زند كه روزي به خاطرش وظيفه اش را زير پا گذاشت(عشق)همان زني كه حالا عذاب آزار دادنش دارد توي اين خانه پر گل درخت روبروي تصوير مصدق مي ايستدوبا او حرف مي زند.هنوز مغلوب ميدان عشق و سياست معلوم نيست؟   چرا؟مغلوب دارد كماكان توي اين ميدان دست و پا مي زند  (دكتر نون). 

مردم عليه مردم

كتاب دكتر نون  زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد مورد استقبال مردم قرار گرفت.     چه مي شود كه اين كتاب كه انگشت محكوميتش سمت  همين مردم دراز است مورد استقبال قرار مي گيرد درنقد هاي متنوعي كه از اين كتاب خواندم جايي به اين موضوع اشاره نشده بود كه چرا مردمي كه دكتر نون را خائن مي دانند دارند با او همدردي و گاها همزاد پنداري مي كنند. آيا مردم در مقابل سنت هايشان ايستاده اند؟يا نه مردم مي پذيرند كه دكتر نون خائن نيست و با اين قهرمان غمگين همدردي مي كنند.استقبال عمومي از كتاب نشانگر اين است كه مردم ما هيچ گاه بر عقيده اي نا درست پا نمي كوبند هر چند اين عقيده به صورت فرهنگ نهادينه شده باشد. خوب اين مردمي كه بر هيچ عقيده نادرستي پا فشاري نمي كنند كماكان سنتها و عقايد نادرستي در بينشان هست . چرا هست ؟و تا چه زمان هست تا زماني كه داستاني مثل دكتر نون نوشته شود و انچه بايد ا در درونشان اتفاق بيفتد وكلمه ی شايد برود قبل از اسم خيلي از دكتر نون ها كه تا به حال در ذهنشان محكوم به خيانت بوده اند..  شايد بايد اين انگشت اشاره را بر گردانيم سمت نويسنده و نويسندگاني كه بايد از اين دست بنويسند و مي توانند بنويسند و نمي نويسند . اين مردم همان تعريفي را از قهرمان دارند كه خوانده اند كه شنيده اند …در مقابل چشمانش به زنش تجاوز كردند ولي وا نداد .انگشت خواهرش را بريدند جلوي چشمانش ولي لب به اعتراف نگشودو…اينها قهرمانهايي هستند كه مردم از آنها خوانده اند و شنيده اند .

زبان داستان

واما زبان روان و شكسته شدن پي در پي زمان و موهوم بودن مرز حقيقت و خيال به داستان جذابيتي فوق العاده داده است. زاويه ديد(اول شخص به سوم شخص )طوري با مهارت عوض مي شود كه لطمه اي به داستان وارد نمي کند ولي سوال اين جاست كه اين تغير زاويه ديد با كدام هدف صورت گرفته و چه كار خاصي در داستان انجام مي دهد .تا كنون كه داستان را دو بار خوانده ام اين امر برايم معلوم نشده است.

و داستان هرچند تا پايان كشش و تعليق خود را دارد اما تا نيمه راه گره اي وا نكرده باقي نمي گذارد در نيمه پاياني داستان ما تنها دكتر نوني را داريم سرگردان به علاوه بازي زباني زيبا و كنش آفرين رحيميان در مورد شخصيتها هم شخصيت اصلي که دكتر نون مي باشدو كاملا پرداخت شده و قابل قبول است مصدق كه به نظرم حتي از يك شخصيت فرعي هم كمرنگتر است و ملك تاج كه يك شخصيت فرعيست و اما او هم مثل مصدق در سطح..داستان جا براي پرداختن به چند شخصيت ديگر هم داشت و ميدان براي شخصيتها زيادي بزرگ به نظر مي رسيد.

و اما چنين داستان خوبي از ويراستاري ضعيفي رنج مي برد و صد افسوس.   

در پایان خوانش این داستان را به دوستانِ اهل قلم توصیه می کنم.

مریم تنگستانی-دی ماه ۱۳۸۵                                                                                    

آن تعمیرکار زن

 

من هیچ‌وقت جریان آن تعمیر کار زن را به مادرم نگفتم. اصلا وقتی مادرم برگشت خانه، نمی‌دانم کجا رفته بودم. یادم نیست چه پرسید. فقط گفتم: «درست شد! درست شد همین...» انگار وقتی آمده بود آن زن یک چیزی آمده بود سر جایش و وقتی رفت انگار یک چیزی کم شده بود توی خانه امان. اما صدایش هنوز توی آشپزخانه هست: «چیه؟! تعجب کردی؟ خوب من تعمیر کارم... تعمیر کار!» مکعب اتاق دور سرم می‌چرخد. مانتوی آبی کمرنگی به تن دارد که آستینش را تا بالای آرنجش جمع کرده و با یک سری انگشت‌های ظریف پیچ‌گوشتی را می‌چرخاند روی آبگرمکن. با حوصله با دقت. یک آن دست از کار می‌کشد، می‌رود عقب. دستش را می‌گذارد روی چانه‌اش و با انگشت اشاره ضرب می‌گیرد. یک ابرویش را می‌دهد بالا زیر چشمی به من نگاه می‌کند. می گوید: «خوب پسر خوب میای کمک بدی به من؟... باید بیاریمش پایین.» با من بود... انگار تمام خون بدنم به سمت بالا حرکت می‌کند. سرم داغ می‌شود. کتابی که در دست دارم را می‌گذارم روی کرسی بلند می‌شوم . فکر می‌کنم الان است که از هول بیفتم. دستش می‌رود بالا و روسریش را پشت گردنش گره می‌زند. کرسی را می‌کشد زیر آبگرمکن. به کتاب نگاه می‌کند. می‌گوید:«سال دومی هسی؟» می‌گویم: «بله» پیچ گوشتی را به دندان گرفته می‌رود بالا...انگار خیلی بالا... خیلی بلند... «بیا وایسا اینجا دستاتو بزار زیر آبگرمکن.» صدای چرخیدن پیچ‌هایی که تندتند باز می‌شود می‌آید. سرم را کمی جلوتر ببرم می‌خورد به شکمش که آرام و نامحسوس بالا و پایین می‌شود. ناگهان سنگین می‌شود دست‌هایم و باز سبک. صدایی نامفهوم از لای پیچ‌گوشتی و دندان‌هایش می‌زند بیرون. «حالا ولش کن.» می‌آیم این طرف. عضلات بازویش منقبض شده و رگ‌های آبی از سفیدی پوستش زده بیرون. محکم چسبیده به آبگرمکن. حالا عضلات صورتش هم منقبض شده. «می‌تونی بگیریش؟» می‌گیرمش. آرام و سبک از روی کرسی می‌پرد پایین. دسته‌ای از مویش از زیر روسری لیز می‌خورد بیرون. یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی باز برق می‌زند: «باریکلا پسر!» بعد همان‌طور که مشغول باز کردن «المنت» آبگرمکن است، می گوید: «جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده. خودش چطور؟»  می‌گویم: «نه خیلی...» می‌گوید: «مادرتم از اون فراموشکاراسا...! زنگ زده تعمیرکار خواسته خودش رفته بیرون... یه چای که می‌تونی بدی به من آره؟... بدو پسر! چای خواستگاریت رو بخورم..» صورتم داغ شده . کتری توی دستم می‌لرزد. می‌گذارمش روی اجاق. مکعب اتاق می‌گردد... می‌‌گردد... ومی‌ایستد. بعد از دو سال هنوز این ماجرا را به مادرم نگفته‌ام... مادردر آستانه  در آشپزخانه ایستاده می‌گوید:«آشپزخونه جای درس خوندنه پسر؟! چهار روزه گیر دادی به این کتاب. فکر می‌کنی تو کنکور فقط از ادبیات دو سوال می‌آد؟» وصدایی اتاق را می‌گرداند: «سال دومی هسی؟... سال دومی هسی؟... جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده خودش چطور؟... خودش... خودش...» ابروهایش را داده توی هم و دستش تند تند می‌رود و می‌آید، با مهارت.  پیچ‌گوشتی را بر می‌دارد و...درجه را و... می گوید: «تمام شد.»
استکان چای را می‌برم جلو به چای که توی نلبگی ریخته و به لرزش پنهان دستانم که نگاه می‌کند، دو تا چال قشنگ می‌افتد دو سمت دهانش. زیر چشمی نگاه می‌کند به من. سرم می‌افتد پایین. دستش می‌رود توی موهایم و انگشت‌هایش موهایم را زیر و رو می‌کند: «خجالتی هسی بچه!» سرم را می‌آورم بالا: «من... بچه نیستم.»  نمی‌دانم اگر مادرم بود بهتر بود یا بد تر. دستش می‌رود زیر چانه‌ام: «خوب...اخم نکن آقا..» خودکار و دفترچه فاکتور را از جیب رو پوشش می‌کشد بیرون. سر خودکار می‌رود لای همان هلال صورتی قشنگ و صدایی از بین سر خود کار و دندان‌هایش می‌زند بیرون: «خوب آقای... چی بودی...؟» نگاهم می‌پرد بالا: «صا... صادقی.» «خوب آقای صادقی حساب مااااا» استکان چای را می‌برد بالا... دستم می‌رود جلو. هول بر می‌دارم سمتش: «می‌سوزی. !میسوزیا..داغه!» استکان چای می‌آید پایین. انگار تازه متوجه من شده باشد. خودش را جمع و جور می‌کند. چهار انگشت جلدی موهای مشکیش را می‌چپاند توی رو سری. آستین‌هایش را می‌کشد پایین. می‌گوید:«پنج هزار تومان... می‌دهید یا منتظر مادرتون شم؟» پنج هزار تومان...پنج هزار تومان... پنج هزار تومان به او باید بدهم من. من انگار از آن بالاها او را می‌بینم... بلندتر... بزرگتر می‌شوم. می‌گوید:«آقا...؟!آقا...؟!» می‌گویم:«نخیر می‌پردازم اگر صبر کنید چند لحظه.» وقتی بر می‌گردم دارد خودش را توی آینه کوچکی که مادرم گذاشته بالای سینک می‌بیند. آب دهانم را قورت می‌دهم. می‌آیم داخل. بر می‌گردد. یک لحظه نگاه‌مان در هم می‌رود. می‌گوید: «آقا... قابل نداشت» اسکناس‌های سبز توی دستم و دستش می‌لرزند. می‌گوید: «خوب... با اجازه.» می‌خواهد برود... می‌خواهد برود. و من انگار از آن بالاها پرت می‌شوم پایین. آرام می‌گویم: «خانوم...خانوم.!» بر می‌گردد. بر می‌گردد... بر می‌گردد... و بر می‌گردد چشم من و چشم او چه می‌گویند به هم نمی‌دانم... دستم دستش... لبم با لبش... مکعب اتاق می‌چرخد، اسکناس‌های سبز می‌چرخد من می‌چرخم او می‌چرخد. کتاب ادبیات از دستم می‌افتد... مکعب می‌چرخد... او می‌رود... مکعب در حالتی کج از حرکت می‌ایستد.

پایان

 

نسرین مدنی:توصیف ها خطی نیست. چیدمان خوبی دارد بی آنکه آدم را ناگهانی با آنچه مد نظر راوی است مواجه کند.پی بردن راوی به زیبایی تدریجی است :
اول صدا....در ادامه چند جمله....
بعد ظاهر زن:مانتو و آستین بالا زده و روسری
به تدریج:روسری ...چند جمله ...عضلات بازوهای منقبض شده و رگ های آبی ِ از سفیدی پوست بیرون زده ، دسته ی موی لیز خورده از زیر روسری ، (تشبیه زیبای ِ ) یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی ِ باز.
پسری که مانند مکعب اتاق تغییر حالت می دهد می تواند پرداختی باشد از درونیات شخصیت داستان مکعبی که می چرخد که با صدایی می گردد کج می شود و عینیتی واقعی می یابد. ساختار بیرونی :اتاق با ساختار درونی راوی:حس ها و امیال همسو می شود.
طرز برخورد شخصیت ها واقعی است وبه دور از هر تکلف و مصنوعیت و ملموس تر آنکه رخ دادها منطبق با امیال طبیعی شخصیت هاست.منظورم اینه که هیچ اتفاقی در داستان نمی یفتد که شخصیت را به انتهای داستان سوق ندهد. مطلب پِرتی در داستان وجود ندارد.
زبان داستان روان است و کلمات مانوس و مالوف که با ذهن خواننده به راحتی ارتباط برقرار می کند.
داستان تصویری سالم از بُرش کوتاهی از زندگی و قانون طبیعت بود.

 

ربابه: این داستان دارای نوعی تکنیک در نوشتن است که من دوست دارم یک علامت سوال یاگره که کم کم انداخته می شود و کم کم هم بازش می کند این شخصیت داستان

فرزانه مهران:داستان آن زن تعمير كار پرداخت خوبي داشت ولي نمي دانم چرا بعد از خواندنش احساس بدي را القا كرد شايد هم از قوتش باشد ولي باوجود قوي بودنش از نظر دوستان به نظرم خيلي جالب نيامد 

 

مریم:داستان تاثیرگذاری است و از لحاظ ساختار و فن نوشتاری خوب بیان شده است. کلا مفهوم و قالب با هم سازگاری دارند و مخصوصا حرکات و ویژگی های یک تعمیرکار زن به خوبی به تصویر کشیده شده است.  

پوریا:داستان آن تعميركار زن داراي ويژگي هاي منحصر بفرديست كه آن را از سايركارها متمايز مي كند. 
شخصيت پردازي دقيق پسر نوجوان و طراحي دقيق كنشها و عكس العملهايش به شدت طبيعي ودرعين حال حيرت انگيز است  
به همه اينها بايد توصيفهاي زيبا و سوژه يابي بكر نويسنده را نيز اضافه كرد.

مهدی خلیلی شورینی: – آن تعمیر کار زن – بخاطر حس تعلیق لذت بخشی که تا پایان داستان ادامه دارد . و همچنین تصویر سازی مدام و پی در پی بجای حرافی و وراجی بیش از حد . زبان ساده و روان و ضر ب آهنگ مناسب آن .

حمیدرضا سلیمانی: ای کاش بیشتر می نوشت. جاهایی داشت که باید بیشتر 
نوشته می شد. داستان خوب پایان می گیرد. در چند سطر آخر ایجاز به خوبی 
رعایت شده اما جا داشت که یک حادثه ی دیگر اتفاق بیافتد

 

توضیح:گرفته شده از امتیاز دهی داستانهای مرحله ی دوم سایت کولیها  و نظرات داستانهای دریافتی مرحله دوم

http://moniroravanipor.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=58

http://kooliha.blogfa.com/post-202.aspx

نامه ای به خدا 15

توي بزرگ و عزيزم سلام

الان كه ساعت 6 بعد از ظهرپنج شنبه است

من دارم براي

تنهاييم توي اين خانه تاريك

گريه مي كنم

و..به تمام قصه هاي خوب جهان فكر مي كنم

قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب و

فكر مي كنم چرا هيچ نويسنده اي

قصه اي براي بچه هاي بد ننوشت

به جودي ابوت فكر مي كنم

و به آن لنگهاي دراز معشوقه اش

به عجيبترين آليس در اين سرزمين

به دماغ پيناكيو و قلب گوشتي ژپتو

من دارم فكر مي كنم به قسمتهاي بد داستانهاي خوب

به آدم  و گندم ...و

تنهايي خودم

روي اين زمين تسخير شده

توي بزرگ و عزيزم دارم به اين فكر مي كنم كه

چرا نمي آيي

من به اين فكر مي كنم كه اگر بيايي

مهم نيست لنگهايت چقدر دراز باشد

مهم نيست موهايت قرمز باشد يا دستهايت چوبي

مهم نيست از سرزمين اوز ميآيي يا عجايب

توي بزرگ و عزيزم

مهم اين است:

كه بيايي

به همين سادگي

این روزها...

این روزها، ته قلمم گیر کرده  بین دندانهام و زل زده ام به کاغذی سفید و با خودم می گویم :

چه خواهم کرد من با پریشانیم ؟

چه خواهم کرد من بااین همه سیاهی؟

چه خواهم کرد من با خونی که در رگانم می جوشد؟

چه خواهم کرد من با فردا؟

چه خواهم کرد من با هراسم؟

چه خواهم کرد من با هجوم بی وقفه ی کلمات در سرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چگونه است که خود کشی نمی کنم در برابر آینه ای؟!

 

 

" ... چگونه است که بیرون نمی کشم رگانم را

تا با آنها نردبانی بسازم

و بگریزم به آن سوی شب

چه خواهم کرد من با هراسم؟!

دیگر نمی رقصد پرتو نوری در لبخندم

نیز دیگر آشیان نمی کند کبوتری بر شاخسار خیالم

چگونه است که خودکشی نمی کنم در برابر آینه ای؟!!!  "

                                                   آله خاندرا پیزارنیک ـ آرژانتین

ادامه نوشته

... سلام

  پیشتر خواندم : " سکوت سرشار از ناگفته هاست... "

  ...و پیشتر از آن خوانده بودم : " از آواز ما خفته همسایگان  بی آرام گشتند در خوابها "

  ...و اندیشیدم که پیشترها بیشتر به کار امروز آید .

  ...و پیشترها را پیشتر آوردم .کلماتِ به زبان نیامده را‌ ، تا بل :

   " از آواز ما خفته همسایگان

   بی آرام گردند در خوابها...."